همسر سرهنگ ناشاتيرين ــ ساكن اتاق شماره ي 47 ــ برافروخته و كف
بر لب ، به صاحب هتل پريد و فرياد زنان گفت:
ــ گوش كنيد آقاي محترم! يا همين الان اتاقم را عوض مي كنيد يا از
هتل لعنتي تان بيرون مي روم! اينجا كه هتل نيست ، پاتوق اوباش است!
ببينيد آقا ، من دو دختر بزرگ دارم و از پشت ديوار اتاقمان ، از
صبح تا غروب حرفهاي ركيك و زننده شنيده ميشود! آخر اين هم شد وضع؟
شب و روز! گاهي اوقات حرفهايي مي پراند كه مو به تن آدم سيخ ميشود!
عين يك گاريچي! باز جاي شكرش باقيست كه دخترهاي بينواي من ، چيزي
از اين حرفها نميفهمند وگرنه مي بايست دستشان را ميگرفتم و ميزدم
به كوچه … بفرماييد ، ميشنويد؟ الان هم دارد بد و بيراه ميگويد!
خودتان گوش كنيد!
از اتاق ديوار به ديوار اتاق شماره ي 47 صدايي بم و گرفته به گوش
مي رسيد كه مي گفت:
ــ من ، برادر داستان بهتري بلدم. ستوان دروژكف يادت هست كه؟ يك
روز كه داشتيم بيليارد بازي ميكرديم پايش را بلند كرد و زانويش را
گذاشت روي ميز تا Vugl (به گوشه) بزند ، يكهو يك چيزي گفت: جر ــ ر
ــ ر ــ ر! اول فكر كرديم كه ماهوت ميز بيليارد جر خورد ولي وقتي
دقت كرديم برادر ، ديديم اي بابا ، ايالات متحده ي جناب سروان ،
پاك در رفته! اين لامذهب پايش را آنقدر بلند كرده بود كه خشتكش از
اين سر تا آن سر ، جر خورده بود … ها ــ ها ــ ها! چند تا از زنها
ــ از جمله زن اوكوركين بي بته ــ هم آنجا بودند … كفر اوكوركين
درآمد و رنگش شد گچ خالي … جنجال بپا كرد و مدعي شد كه دروژكف حق
نداشت در حضور زن او بي ادبي كند … معلوم است ديگر ، حرف حرف مي
آورد … تو كه بچه هاي ما را ميشناسي! … اوكوركين شاهدهايش را پيش
ستوان فرستاد و او را به دوئل دعوت كرد ولي دروژكف بجاي آنكه مرتكب
حماقت شود … ها ــ ها ــ ها … گفت: « به من چه مربوط است! بگذار
شاهدهاش بروند سراغ خياطي كه شلوارم را دوخته بود … تقصير اوست ،
نه من! » ها ــ ها ــ ها! … ها ــ ها ــ ها!
ليليا و ميليا ، دختران سرهنگ كه پاي پنجره نشسته و مشت ها را تكيه
گاه گونه هاي گوشت آلودشان كرده بودند ، چشمهاي ريز خود را به زمين
دوختند و سرخ شدند. خانم سرهنگ رو كرد به صاحب هتل و ادامه داد:
ــ شنيديد؟ و شما ميگوييد كه اين جور حرفها اشكالي ندارد؟ آقاي
محترم ، من زن يك سرهنگ هستم! شوهرم يك فرمانده ي نظامي است! من
اجازه نميدهم كه يك گاريچي ، تقريباً در حضور من ، حرفهاي زشت و
نامربوط بزند!
ــ خانم محترم ، ايشان گاريچي نيستند ، اسمشان سروان ستاد كيكين
است … ايشان اشراف زاده اند …
ــ حالا كه ايشان اشرافيت شان را طوري ار ياد برده اند كه درست
مانند يك گاريچي حرفهاي ركيك مي زنند ، مستحق تحقير و تنفر بيشتري
هستند! خلاصه آقاي محترم ، بجاي آنكه با من جر و بحث كنيد ، تشريف
ببريد و اقدام كنيد!
ــ خانم محترم ، آخر بنده چكار ميتوانم بكنم؟ نه فقط شما ، بلكه
همه از دست او مي نالند ؛ من كه كاري از دستم ساخته نيست! گاهي
اوقات به اتاقش ميروم و سرزنشش ميكنم و ميگويم: « گانيبال ايوانيچ
، از خدا بترسيد! حيا كنيد! » ولي او مشتهايش را گره ميكند و هزار
جور ليچار و حرف مفت تحويلم ميدهد ؛ مثلاً ميگويد: « بيلاخ! » و
از همين حرفهاي ركيك … افتضاح است ، افتضاح! مثلاً صبح كه از خوب
بيدار ميشود يك وقت مي بينيد ــ ببخشيد ، ها ــ با لباس زير ، توي
راهرو راه مي افتد … گاهي وقتها هم كه مست ميكند هر چه فشنگ در
تپانچه دارد به ديوارهاي اتاق شليك ميكند … از صبح تا غروب شراب
كوفت ميكند ، شبها هم قمار ميزند … بعد از قمار هم ، دعوا و كتك
كاري راه مي اندازد … باور بفرماييد ، از روي مشتريهاي هتل ، خجالت
ميكشم!
ــ چرا اين پست فطرت را بيرون نمي اندازيد!
ــ بيرون؟ مگر ميشود اين آدم را بيرون انداخت؟ در عرض همين سه ماه
گذشته ، كلي به بنده بدهكار شده … البته ما حاضريم از خير طلبمان
بگذريم به شرط آنكه به زبان خوش ول كند و برود …. قاضي صلح حكم
تخليه ي اتاق را صادر كرده ولي او كار را به تجديد نظر و استيناف و
پژوهش و اين جور حرفها كشانده است و مرتب هم قضيه را كش ميدهد …
باور بفرماييد بلاي جانم شده! ولي راستش را بخواهيد مرد خوبيست!
جوان ، خوش قيافه ، باهوش … وقتي كه هشيار است ، از خوبي لنگه
ندارد. همين ديروز كه مست نبود همه ي روز را نشست و براي پدر و
مادرش نامه نوشت.
همسر سرهنگ آهي كشيد و گفت:
ــ بيچاره پدر و مادرش!
ــ راستي كه بيچاره! كدام پدر و مادري خوش دارند فرزندشان تنبل و
بي عار بار بيايد؟ … هم فحشش ميدهند ، هم از هتلها بيرونش ميكنند
ولي روزي نيست كه بخاطر دعوا و رسوايي ، كارش به دادگاه نكشد …
راستي كه بدبختي است!
خانم سرهنگ بار ديگر آه كشيد و گفت:
ــ بيچاره زنش!
ــ ايشان مجرد هستند ، خانم ، كي حاضر ميشود به اين جور آدمها زن
بدهد؟ اگر سر سالم به گور ببرد بايد خدا را شكر كند …
خانم سرهنگ از اين گوشه ي اتاق تا گوشه ي ديگر قدم زد و پرسيد:
ــ گفتيد مجرد است؟
ــ بله خانم محترم.
خانم سرهنگ ، راه رفته را بازگشت ، لحظه اي به فكر فرو رفت و زير
لب به آهستگي گفت:
ــ هوم! … مجرد است … هوم! ليليا ، ميليا ، از پشت پنجره بياييد
اين طرف ، ميترسم سرما بخوريد! حيف! اينقدر جوان و اينقدر فاسد!
چرا بايد اينطور باشد؟ لابد كسي را ندارد كه اثر مطلوب رويش بگذارد!
مادري در كنار خود ندارد كه … گفتيد كه متأهل نيست؟ … كه اينطور …
و بعد از دمي تأمل با لحن ملايمي اضافه كرد:
ــ بسيار خوب … لطفاً به اتاقش برويد و از قول من خواهش كنيد كه …
از اداي كلمات زشت و ناهنجار خودداري كند … بگوييد: خانم سرهنگ
ناشاتيرينا خواهش كرده اند … بگوييد كه ايشان يعني من به اتفاق
دخترهايم در اتاق شماره 47 زندگي ميكنيم … بگوييد كه آنها يعني ما
، از ملك شخصي شان آمده اند …
ــ اطاعت ميكنم خانم!
ــ بگوييد: خانم سرهنگ و دخترهايش .. لااقل بيايد از ما عذرخواهي
كند … بعدازظهرها بيرون نمي رويم ، هستيم! آه ، ميليا ، پنجره را
ببند!
بعد از رفتن صاحب هتل ، ليليا با صداي كشدار خود پرسيد:
ــ مادر جان ، آخر اين آدم … فاسد و گمراه به چه دردتان ميخورد؟
آخر اين هم شد آدم كه دعوتش كنيد! ميخواره ، عربده جو ، لات!
ــ اين حرفها را نزن ma chere (به فرانسه: عزيزم) … هميشه از همين
حرفها مي زنيد و … روي دستم مي مانيد! او هر كه ميخواهد باشد ، ولي
آدم نبايد نسبت به ديگران بي اعتنايي كند … بيخود نيست كه ميگويند:
هر بذري كه كاشته شود به سود انسان است.
سپس آهي كشيد و نگاه آكنده از غمخواري اش را به دخترها دوخت و
ادامه داد:
ــ چه مي دانم؟ شايد اين خود سرنوشت است … حالا محض احتياط هم كه
شده خوب است لباس عوض كنيد …
از خاطرات يك ايده آليست
دهم ماه مه بود كه مرخصي 28 روزه گرفتم ، از صندوقدار اداره مان با
هزار و يك چرب زباني ، صد روبل مساعده دريافت كردم و بر آن شدم به
هر قيمتي كه شده يك بار « زندگي » درست و حسابي بكنم ــ از آن
زندگي هايي كه خاطره اش تا ده سال بعد هم از ياد نميرود.
هيچ ميدانيد كه مفهوم كلمه ي « يك بار زندگي كردن » چيست؟ به اين
معنا نيست كه انسان براي تماشاي يك اپرت به تئاتر تابستاني برود ،
بعد شام مفصلي بخورد و مقارن سحر ، شاد و شنگول به خانه بازگردد ،
و باز به اين معنا نيست كه نخست به نمايشگاه تابلوهاي نقاشي و از
آنجا به مسابقات اسب دواني برود و در شرط بندي شركت كند و پولي بر
باد دهد. اگر ميخواهيد يك بار زندگي درست و حسابي كرده باشيد ،
سوار قطار شويد و به جايي عزيمت كنيد كه هوايش آكنده از بوهاي ياس
بنفش و گيلاس وحشي است ؛ به جايي برويد كه انبوه گل استكاني و لاله
عباسي از پي هم از دل خاكش سر بر آورده اند و چشمهايتان را با رنگ
سفيد ملايمشان و با ژاله هاي ريز الماسگونشان نوازش ميدهند. آنجا ،
در فضاي وسيع و گسترده ، در آغوش جنگل سرسبز و جويبارهاي پر زمزمه
اش ، در ميان پرندگان و حشرات سبز رنگ ، به مفهوم راستين كلمه ي «
يك بار زيستن » پي خواهيد برد! به آنچه كه گفته شد بايد دو سه
برخورد با كلاه هاي لبه پهن زنانه و چند جفت چشم و نگاه هاي
سريعشان و همين طور چند پيش بند سفيد نيز اضافه شود … و وقتي ورقه
مرخصي ام را در دست و لطف و احسان صندوقدار را در جيب داشتم و عازم
ييلاق بودم اقرار ميكنم كه به چيزي جز اينها نمي انديشيدم.
به توصيه ي دوستي در ويلايي كه سوفيا پاولونا كنيگينا اجاره كرده
بود اتاقي گرفتم. او ، يكي از اتاقهاي ويلا را ــ با مبلمان و همه
ي وسايل راحتي ، به اضافه ي خورد و خوراك ــ اجاره ميداد. برخلاف
انتظارم ، كار اجاره ي اتاق خيلي زود انجام شد ، به اين ترتيب كه
به پرروا عزيمت كردم ، ويلاي ييلاقي خانم كنيگينا را يافتم و يادم
مي آيد كه به مهتابي ويلا پا گذاشتم و … دست و پايم را گم كردم.
مهتابي اش جمع و جور و راحت و دلپذير بود اما دلپذيرتر و (اجازه
بفرماييد بگويم) راحتتر از خود مهتابي ، خانم جواني بود اندكي فربه
كه پشت ميزي نشسته و سرگرم صرف چاي بود. زن جوان چشمهاي خود را تنگ
كرد و به من خيره شد و پرسيد:
ــ چه فرمايشي داريد؟
جواب دادم:
ــ لطفاً بنده را ببخشيد … من … انگار عوضي آمده ام … دنبال ويلاي
خانم كنيگينا مي گشتم …
ــ خودم هستم … چه فرمايشي داريد؟
دست و پايم را گم كردم … من هميشه عادت داشتم مالكان آپارتمانها و
ويلاها را به شكل و شمايل زنهاي پير و رماتيسمي كه بوي درد قهوه هم
ميدهند در نظرم مجسم كنم اما حالا … بقول هاملت: « نجاتمان دهيد ،
اي فرشتگان آسماني! » زني زيبا و باشكوه و دلفريب و جذاب ، روبروي
من نشسته بود. مقصودم را تته پته كنان در ميان نهادم. گفت:
ــ آه ، بسيار خوشوقتم! بفرماييد بنشينيد! اتفاقاً در اين مورد
نامه اي از دوست مشتركمان داشتم. چاي ميل ميكنيد؟ با سرشير ميخوريد
يا ليمو؟
انسان كافي است چند دقيقه اي پاي صحبت تيره اي از زنان (و بطور اعم
، زنان موبور) بنشيند تا خويشتن را در خانه ي خود بيانگارد و چنين
احساس كند كه با آنها از ديرباز آشناست. سوفيا پاولونا نيز در شمار
زناني از همين تيره بود. پيش از آنكه بتوانم اولين ليوان چاي را به
آخر برسانم ، دستگيرم شد كه او شوهر ندارد و با بهره ي پولش امرار
معاش ميكند و قرار است به زودي عمه اش براي مدتي مهمانش باشد. در
همان حال به انگيزه ي اجاره دادن يكي از اتاقهايش هم پي بردم ؛
ميگفت كه اولاً 120 روبل اجاره اي كه خودش ميپردازد براي يك زن
تنها بسيار سنگين است و ثانياً بيم از آن دارد كه شبها دزدي يا
روزها دهقاني وحشت انگيز وارد ويلا شود و برايش دردسر ايجاد كند.
از اين رو چنانچه اتاق گوشه اي ويلا را به زن يا مردي مجرد اجاره
دهد نبايد از اين بابت ، مورد ملامت قرار بگيرد.
شيره ي مربا را كه به ته قاشق ماسيده بود ليسيد و آه كشان گفت:
ــ اما مستأجر مرد را به زن ترجيح ميدهم! از يك طرف گرفتاري آدم با
مردها كمتر است و از طرف ديگر وجود يك مرد در خانه ، از وحشت
تنهايي ميكاهد …
خلاصه ، ساعتي بعد با سوفيا پاولونا دوست شده بودم. هنگامي كه
ميخواستم خداحافظي كنم و به اتاقم بروم گفتم:
ــ راستي يادم رفت بپرسم! ما درباره ي همه چيز صحبت كرديم جز اصل
مطلب! بابت اقامتم كه به مدت 28 روز خواهد بود چقدر بايد بپردازم؟
البته به اضافه ي ناهار … و چاي و غيره …
ــ مطلب ديگري پيدا نكرديد كه درباره اش حرف بزنيد؟ هر چقدر
ميتوانيد بپردازيد … من كه اتاق را بخاطر كسب درآمد اجاره نميدهم
بلكه همين طوري … براي نجات از تنهايي … ميتوانيد 25 روبل بپردازيد؟
بديهي است كه مي توانستم. به اين ترتيب زندگي ام در ييلاق شروع شد
… اين زندگي از آن رو جالب است كه روزش به روز ميماند و شبش به شب
، و چه زيباست اين يكنواختي! چه روزها و چه شبهايي! خواننده ي عزيز
، چنان به شوق و ذوق آمده بودم كه اجازه ميخواهم شما را بغل كنم و
ببوسم! صبحها ، فارغ از انديشه ي مسئوليتهاي اداري ، چشم ميگشودم
و به صرف چاي با سرشير مي نشستم. حدود ساعت يازده صبح ، جهت عرض «
صبح بخير » ميرفتم خدمت سوفيا پولونا و در خدمت ايشان قهوه و سرشير
جانانه ميل ميكردم و بعد ، تا ظهر نوبت وراجي هايمان بود. ساعت 2
بعدازظهر ، ناهار … و چه ناهاري! در نظرتان مجسم كنيد كه مانند گرگ
، گرسنه هستيد ،مي نشينيد پشت ميز غذاخوري و يك گيلاس بزرگ پر از
عرق تمشك را تا ته سر ميكشيد و گوشت داغ خوك و ترشي ترب كوهي را
مزه ي عرقتان ميكنيد. بعد ، گوشت قرمه يا آش سبزيجات با خامه و
غيره و غيره را هم در نظرتان مجسم كنيد. ناهار كه صرف شد ، خواب
قيلوله و استراحتي آرام و بي دغدغه ، و قرائت رمان ، و از جا
جهيدنهاي پي در پي ، زيرا سوفيا پاولونا گاه و بيگاه در آستانه ي
در اتاقتان ظاهر ميشود و ــ « راحت باشيد! مزاحمتان نميشوم! » …
بعد ، نوبت به آبتني ميرسد. غروبها تا ديروقت ، گردش و پياده روي
در معيت سوفيا پاولونا … در نظرتان مجسم كنيد كه شامگاهان ، آنگاه
كه جز بلبل و حواصلي كه هر از گاه فرياد بر ميكشد ، همه چيز در
خواب خوش غنوده است ، و آنگاه كه باد ملايم ، همهمه ي يك قطار
دوردست را به آهستگي در گوشهايتان زمزمه ميكند ، در بيشه اي انبوه
يا در طول خاكريز خط راه آهن ، شانه به شانه ي زني موبور و اندكي
فربه ، قدم ميزنيد. او از خنكاي شامگاهي كز ميكند و سيماي رنگپريده
از مهتابش را گاه به گاه به سمت شما ميگرداند … فوق العاده است!
عاليست!
هنوز هفته اي از اقامتم در ييلاق نگذشته بود كه همان اتفاقي رخ داد
كه شما ، خواننده ي عزيز ، مدتي است انتظار وقوعش را ميكشيد ــ
اتفاقي كه هيچ داستان جالب و گيرا را از آن گريز نيست … ديگر
نميتوانستم مقاومت و خويشتن داري كنم … اظهار عشق كردم … او گفته
هايم را با خونسردي ، تقريباً با سردي بسيار گوش كرد ــ گفتي كه از
مدتها پيش منتظر شنيدن اين حرفها بود ؛ فقط لبهاي ظريف خود را
اندكي كج و معوج كرد ــ انگار كه قصد داشت بگويد: « اين كه اينهمه
صغرا و كبرا چيدن نداشت؟ »
28 روز بسان ثانيه اي گذشت. در آخرين روز مرخصي ام ، غمگين و ارضا
نشده ، با سوفيا پاولونا و با ييلاق وداع كردم. هنگامي كه مشغول
بستن چمدانم بودم ، روي كاناپه نشسته بود و اشك چشمهاي زيبايش را
خشك ميكرد. من كه به زحمت قادر ميشدم از جاري شدن اشكم جلوگيري كنم
، دلداري اش دادم و سوگند خوردم كه در تعطيلات آخر هفته به ديدنش
بيايم و در زمستان هم ، در مسكو ، به خانه اش سر بزنم. ناگهان به
ياد اجاره ي اتاق افتادم و گفتم:
ــ آه عزيزم ، فراموش كردم حسابم را تسويه كنم! لطفاً بگو چقدر
بدهكارم؟
« طرف » من ، هق هق كنان جواب داد:
ــ چه عجله اي داري … باشد براي يك وقت ديگر …
ــ چرا يك وقت ديگر؟ عزيزم ، حساب حساب است و كاكا برادر! گذشته از
اين ، دوست ندارم به حساب تو زندگي كرده باشم. سوفيا ، عزيزم خواهش
ميكنم تعارف را بگذاري كنار … چقدر بدهكارم؟
كشو ميز را هق هق كنان بيرون كشيد و گفت:
ــ چيزي نيست … قابل تو را ندارد …. مي تواني بعداً بدهي …
لحظه اي در كشو ميز كاوش كرد و دمي بعد ، كاغذي را از آن تو در
آورد و به طرف من دراز كرد.
پرسيدم:
ــ صورتحساب است؟ حالا درست شد! … بسيار هم عاليست! … (عينك بر چشم
نهادم) همين الان هم تسويه حساب ميكنم … (نگاه سريعي به صورتحساب
افكندم) جمعاً … صبر كن ببينم! چقدر؟ … جمعاً … عزيزم اشتباه
نميكني؟ نوشته اي جمعاً 212 روبل و 44 كوپك. اين كه صورتحساب من
نيست!
ــ مال توست ، دودو جان! خوب نگاهش كن!
ــ آخر چرا اين قدر زياد؟ … 25 روبل بابت اجاره ي اتاق و خورد و
خوراك ، قبول … قسمتي از حقوق كلفت ــ سه روبل ؛ اينهم قبول.
با چشمهاي گريانش ، شگفت زده نگاهم كرد و با صداي كشدارش پرسيد:
ــ نمي فهمم دودو جان … تو به من اطمينان نميكني؟ پس ، صورتحساب
را بخوان! عرق تمشك را تو ميخوردي … من كه نميتوانستم با 25 روبل
اجاره ، ودكا را هم سر ميز بياورم! قهوه و سرشير براي چاي و … بعدش
هم توت فرنگي و خيارشور و آلبالو … همين طور سرشير براي قهوه … تو
كه طي نكرده بودي قهوه هم بخوري ولي هر روز ميخوردي! بهر صورت
آنقدر ناقابل است كه اگر اصرار داشته باشي 12 روبلش را هم نميگيرم
، تو 200 روبل بده.
ــ اما اينجا يك رقم 75 روبلي هم مي بينم كه نمي دانم بابت چيست …
راستي اين 75 روبل از كجا آمده؟
ــ عجب! اختيار داري! خودت نمي داني بابت چيست؟
به چهره اش نگريستم. قيافه اش چنان صادق و روشن و شگفت زده بود كه
نتوانستم حتي كلمه اي بر زبان بياورم. صد روبل موجودي پولم را به
او دادم ، صد روبل هم سفته امضا كردم و چمدانم را بر دوش گرفتم و
به طرف ايستگاه راه آهن رهسپار شدم.
راستي خوانندگان عزيز ، بين شما كسي پيدا نميشود كه صد روبل به من
قرض بدهد؟
نزد سلماني
صبح است. هنوز ساعت هفت نشده اما دكه ي ماكار كوزميچ بلستكين
سلماني ، باز است. صاحب دكه ، جوانكي 23 ساله ، با سر و روي ناشسته
و كثيف ، و در همان حال ، با جامه اي شيك و پيك ، سرگرم مرتب كردن
دكه است. گرچه در واقع چيزي براي مرتب كردن وجود ندارد با اينهمه ،
سر و روي او از زوري كه ميزند ، غرق عرق است. به اينجا كهنه اي
ميكشد ، به آنجا انگشتي ميمالد ، در گوشه اي ديگر ساسي را به ضرب
تلنگر از روي ديوار ، بر زمين سرنگون ميكند.
دكه اش تنگ و كوچك و كثيف است. به ديوارهاي چوبي ناهموارش ، پارچه
ي ديواري كوبيده شده ــ پارچه اي كه انسان را به ياد پيراهن نخ نما
و رنگ رفته ي سورچي ها مي اندازد. بين دو پنجره ي تار و گريه آور
دكه ، دري تنگ و باريك و غژغژو و فرسوده ، و بالاي آن زنگوله ي سبز
زنگ زده اي ديده ميشود كه گهگاه ، خودبخود و بدون هيچ دليل خاصي
تكاني ميخورد و جرنگ و جرينگ بيمارگونه اي سر ميدهد. كافيست به
آينه اي كه به يكي از ديوارها آويخته اند ، نيم نگاهي بيفكنيد تا
قيافه تان به گونه اي ترحم انگيز ، پخش و پلا و كج و معوج شود. در
برابر همين آينه است كه ريش مشتريها را ميتراشد و سرشان را اصلاح
ميكند. روي ميز كوچكي كه به اندازه ي خود ماكار كوزميچ چرب و كثيف
است همه چيز يافت ميشود: شانه هاي گوناگون ، چند تا قيچي و تيغ و
آبفشان صناري ، يك قوطي پودر صناري ، ادوكلن بي بو و خاصيت صناري.
تازه خود دكه هم بيش از چند تا صناري نمي ارزد.
جيغ زنگوله اي كه بالاي در است ، طنين افكن ميشود و مردي مسن با
پالتو كوتاه پشت و رو شده و چكمه هاي نمدي ، وارد دكه ميشود ؛ شال
زنانه اي به دور سر و گردن خود پيچيده است.
او ، اراست ايوانيچ ياگودف ، پدر تعميدي ماكار كوزميچ است. روزگاري
دربان كليسا بود اما اكنون در حوالي محله ي « درياچه ي سرخ » سكونت
دارد و آهنگري ميكند. اراست ايوانيچ خطاب به ماكار كوزميچ كه هنوز
هم گرم جمع و جور كردن دكه است ، ميگويد:
ــ سلام ماكار جان ، نور چشمم!
روبوسي ميكنند. پدر تعميدي ، شال را از دور سر و گردن باز ميكند ،
صليبي بر سينه رسم ميكند ، مي نشيند و سرفه كنان مگويد:
ــ تا دكانت خيلي راه است پسرم! مگر شوخي ست؟ از درياچه ي سرخ تا
دروازه كالوژ سكايا!
ــ خوش آمديد! حال و احوالتان چطور است؟
ــ مريض احوالم برادر! تب داشتم.
ــ تب؟ انشاالله بلا دور است.
ــ آره ، تب داشتم. يك ماه آزگار ، توي رختخواب افتاده بودم ؛ گمان
ميكردم دارم غزل خداحافظي را ميخوانم. حالم آنقدر بد بود كه كشيش
بالاي سرم آوردند. ولي حالا كه شكر خدا ، حالم يك ذره بهتر شده ،
موي سرم ميريزد. رفتم پيش دكتر ، دستور داد موهام را از ته بتراشم.
ميگفت موي تازه اي كه بعد از تراشيدن سر در مي آد ، ريشه اش قويتر
ميشود. نشستم و با خودم گفتم: خوبست سراغ ماكار خودمان برم. هر چه
باشد ، قوم و خويش آدم ، بهتر از غريبه هاست ــ هم بهتر ميتراشد ،
هم پول نميگيرد. درست است كه دكانت خيلي دور است ولي چه اشكالي
دارد؟ خودش يك جور گشت و گذار است.
ــ با كمال ميل. بفرماييد!
ماكار ، پاكشان خش خش راه مي اندازد و با دستش به صندلي اشاره
ميكند. ياگودف ميرود روي صندلي مي نشيند ، به قيافه ي خود در آينه
خيره ميشود و از منظره اي كه مي بيند خشنود ميشود: پوزه اي كج و
كوله ، با لبهاي زمخت و بيني پت و پهن ، و چشمهاي به پيشاني جسته.
ماكار كوزميچ ملافه ي سفيدي را كه آغشته به لكه هاي زرد رنگ است ،
روي شانه هاي او مي اندازد ، قيچي را چك چك به صدا در مي آورد و
ميگويد:
ــ از ته ميتراشم ، پاكتراش!
ــ البته! طوري بتراش كه شبيه تاتارها شوم ، شبيه يك بمب! بجاش موي
پرپشت در مي آد.
ــ راستي خاله جان حالشان چطور است؟
ــ زنده است ، شكر. همين چند روز پيش ، رفته بودش خدمت خانم سرگرد.
يك روبل به اش مرحمت كردند.
ــ كه اينطور … يك روبل … بي زحمت گوش تان را بگيريد و اين جوري
نگاهش داريد.
ــ دارمش … مواظب باش زخم و زيليش نكني. يواش تر ، اين جوري دردم
مي آد! داري موهام را ميكشي.
ــ مهم نيست. پيش مي آد! راستي حال آنا اراستونا چطور است؟
ــ دخترم را ميگويي؟ بدك نيست ، براي خودش خوش است. همين چهارشنبه
اي كه گذشت ، نامزدش كرديم. راستي تو چرا نيامدي؟
صداي قيچي قطع ميشود. ماكار كوزميچ بازوان خود را فرو مي آويزد و
وحشت زده مي پرسد:
ــ كي را نامزد كرديد؟
ــ معلوم است ، آنا را.
ــ يعني چه؟ چطور ممكن است؟ با كي؟
ــ پروكوفي پترويچ شييكين. همان كه عمه اش در كوچه ي زلاتوئوستنسكي
سرآشپز است. زن خوبي ست! همه مان از نامزد آنا خوشحاليم … هفته ي
آينده هم عروسي شان را راه مي ندازيم. تو هم بيا ، خوش ميگذرد.
ماكار كوزميچ ، مبهوت و رنگپريده ، شانه هاي خود را بالا مي اندازد
و ميگويد:
ــ چطور ممكن است اين كار را كرده باشيد؟ آخر چرا؟ اين … غير ممكن
است ، اراست ايوانيچ! آخر آنا اراستونا … آخر من … من مي خواستمش …
قصد داشتم بگيرمش! آخر چطور ممكن است؟ …
ــ چطور ندارد! كرديم و شد! آقا داماد ، مرد خوبي ست.
قطره هاي درشت عرق سرد ، چهره ي ماكار كوزميچ را خيس ميكند ؛ قيچي
را كنار ميگذارد ، مشتش را به بيني ميمالد و ميگويد:
ــ من كه ميخواستم … اين ، غير ممكن است ، اراست ايوانيچ! من … من
عاشقش بودم … به اش قول داده بودم بگيرمش … خاله جان هم موافق
بودند … شما هميشه در حكم پدرم بوديد ، به اندازه ي مرحوم ابوي ،
به شما احترام ميگذاشتم … هميشه مجاني اصلاحتان ميكردم … هميشه از
من پول دستي ميگرفتيد … وقتي آقاجانم مرحوم شد شما كاناپه ي ما را
برداشتيد و ده روبل پول نقد هم از من قرض گرفتيد و هيچ وقت هم پسش
نداديد. يادتان هست؟
ــ چطور ممكن است يادم نباشد؟ البته كه يادم هست! ولي خودمانيم
ماكار جان ، از تو كه داماد در نمي آد! نه پول داري ، نه اسم و رسم
؛ تازه شغلت هم چنگي به دل نميزند …
ــ ببينم ، مگر شييكين پولدار است؟
ــ در شركت تعاوني كار ميكند … هزار و پانصد روبل سپرده دارد … آره
، برادر … وانگهي حالا ديگر اين حرفها فايده ندارد … كار از كار
گذشته … آب رفته كه به جوي بر نميگردد ، ماكار جان … خوبست زن
ديگري براي خودت دست و پا كني … فقط آنا كه از آسمان نيفتاده …
ببينم ، حالا چرا ماتت برده؟ چرا كارت را تمام نميكني؟
ماكار كوزميچ جواب نميدهد. بي حركت ايستاده است. بعد ، دستمالي از
جيب خود در مي آورد و گريه سر ميدهد. اراست ايوانيچ ميكوشد دلداري
اش بدهد:
ــ بس كن پسرم! طوري شيون ميكند كه انگار زن است! گفنم: بس كن!
آرام بگير! همين كه سرم را تراشيدي ، هر چه دلت ميخواد زار بزن!
حالا قيچي را بگير دستت و تمامش كن پسرم.
ماكار كوزميچ قيچي را بر مي دارد ، نگاه عاري از ادراك خود را به
آن مي دوزد و پرتش ميكند روي ميز. دستهايش ميلرزد:
ــ نمي توانم! دستم به كار نمي رود! من آدم بدبختي هستم! آنا هم
بدبخت است! ما همديگر را دوست داشتيم ، با هم عهد و پيمان بسته
بوديم … ولي يك مشت آدم بي رحم ، از هم جدامان كردند … اراست
ايوانيچ بفرماييد بيرون! چشم ندارم شما را ببينم.
ــ باشد ، ماكار جان ، فردا بر ميگردم. حالا كه امروز دستت به كار
نميرود ، فردا مي آيم.
ــ بسيار خوب.
ــ امروز را آرام بگير ، من فردا صبح زودترك مي آيم.
انسان از مشاهده ي نصف كله ي از ته تراشيده ي اراست ايوانيچ ، به
ياد تبعيدي ها مي افتد. خود او از اين بابت سخت شرمنده است اما
چاره اي ندارد جز آنكه دندان روي جگر بگذارد. شال زنانه را دور سر
و گردن خود مي پيچد و از دكه ي سلماني بيرون ميرود. و ماكار كوزميچ
، در تنهايي خويش ، همچنان اشك ميريزد.
روز بعد ، اراست ايوانيچ صبح زود به دكه ي ماكار كوزميچ مي آيد.
ماكار با لحني سرد مي پرسد:
ــ فرمايشي داريد؟
ــ ماكار جان ، آمده ام كارت را تمام كني. نصف سرم مانده …
ــ اول دستمزدم را مي گيرم ، بعد كار را تمام ميكنم. سر هيچكي را
مفت و مجاني نميتراشم.
اراست ايوانيچ ، بدون اداي كلمه اي ، راه خود را ميگيرد و ميرود.
تا امروز هم نصف موي سرش كوتاه و نصف ديگر ، بلند است. او ، پرداخت
دستمزد به سلماني جماعت را اسراف ميداند ــ دندان روي جگر گذاشته و
اميدوار است موي كوتاهش هر چه زودتر بلند شود. او ، با همان ريخت و
قيافه هم در جشن عروسي دخترش ، آنا شركت كرد و خوش گذرانيد.
کتابخانه مجازی
داستان های فارسی در حال تکمیل می باشد و
از پیشنهاد ها
نظرات و حمایت های علاقه مندان استقبال می کند