نيمروزي بود آفتابي ، در يك روز سرد زمستاني … يخبندان شديد و
منجمد كننده ، بيداد ميكرد. جعدهاي فرو لغزيده بر پيشاني نادنكا كه
بازو به بازوي من داده بود و كرك بالاي لبش از برف ريزه هاي سيمگون
پوشيده شده بود. من و او بر تپه ي بلندي ايستاده بوديم. از زير
پايمان تا پاي تپه ، تنده ي صاف و همواري گسترده شده بود كه بازتاب
نور خورشيد بر سطح آن ، طوري ميدرخشيد كه بر سطح آيينه ، كنار
پايمان سورتمه ي كوچكي ديده ميشد كه پوشش آن از ماهوت ارغواني رنگ
بود. رو كردم به ناديا و التماس كنان گفتم:
ــ نادژدا پترونا بياييد تا پايين تپه سر بخوريم! فقط يك دفعه!
باور كنيد هيچ آسيبي نمي بينيم.
اما نادنكا مي ترسيد. همه ي فضايي كه از نوك گالوشهاي كوچك او شروع
و به پاي تپه ي پوشيده از يخ ختم ميشد به نظرش مي آمد كه مغاكي
دهشتناك و بي انتها باشد. هر بار كه از بالاي تپه به پاي آن چشم
ميدوخت و هر بار پيشنهاد ميكردم كه سوار سورتمه شود نفسش بند مي
آمد و قلبش از تپيدن باز مي ايستاد. آخر چطور ميشد دل به دريا بزند
و خود را به درون ورطه پرت كند! لابد قالب تهي ميكرد يا كارش به
جنون ميكشيد. گفتم:
ــ خواهش ميكنم! نترسيد! آدم نبايد ترسو باشد!
سرانجام تسليم شد. از قيافه اش پيدا بود كه خطر مرگ را پذيرفته است.
او را كه رنگپريده و سراپا لرزان بود روي سورتمه نشاندم و بازوهايم
را دور كمرش حلقه كردم و با هم به درون مغاك سرازير شديم.
سورتمه مانند تيري كه از كمان رها شده باشد در نشيب تند تپه ، سرعت
گرفت. هوايي كه جر ميخورد به چهره هايمان تازيانه ميزد ، نعره بر
مي آورد ، در گوشهايمان سوت ميكشيد ، خشماگين نيشگونهاي دردناك
ميگرفت ، سعي داشت سر از تنمان جدا كند … فشار باد به قدري زياد
بود كه راه بر نفسمان مي بست ؛ طوري بود كه انگار خود شيطان ، ما
را در چنگالهايش گرفتار كرده بود و نعره كشان به دوزخمان مي برد.
هر آنچه در دور و برمان بود به نواري دراز و شتابنده مبدل شده بود
… هر آن گمان ميكرديم كه آن ديگر به هلاكت ميرسيم! و درست در همان
لحظه دم گوش نادنكا زمزمه كردم:
ــ دوستتان دارم ، ناديا!
از سرعت ديوانه كننده ي سورتمه و از بند آمدن نفسهايمان و از ترس و
دهشتي كه از نعره ي باد و غژغژ سورتمه بر سطح يخ ، در دلهايمان
افتاده بود رفته رفته كاسته شد و سرانجام به پاي تپه رسيديم.
نادنكا تقريباً نيمه جان شده بود ــ رنگ بر چهره نداشت و به سختي
نفس ميكشيد. كمكش كردم تا از سورتمه برخيزد و بايستد. با چشمهاي
درشت آكنده از ترس نگاهم كرد و گفت:
ــ اين تجربه را از اين پس به هيچ قيمتي حاضر نيستم تكرار كنم! به
هيچ قيمتي! نزديك بود از ترس بميرم!
دقايقي بعد كه حالش جا آمده بود نگاه پرسشگرش را به من دوخت ــ
درمانده بود كه آيا آن سه كلمه را من ادا كرده بودم يا خود او در
غوغاي همهمه ي گردباد ، دچار توهم شده بود؟ اما من با كمال خونسردي
كنار او ايستاده بودم ، سيگار دود ميكردم و با دقت به دستكشهايم
مينگريستم.
نادنكا بازو به بازوي من داد و مدتي در دامنه ي تپه گردش كرديم. از
قرار معلوم معماي آن سه كلمه آرامش خاطر او را بر هم زده بود. آيا
آن سه كلمه ادا شده بود؟ آري يا نه! آري يا نه! اين سوال ، مسئله ي
عزت نفس و شرف و زندگي و سعادت او بود. مسئله اي بود مهم و در واقع
مهمترين مسئله ي دنيا. نادنكا ، غمزده و ناشكيبا ، نگاه نافذ خود
را به چهره ام دوخته بود و به سوالهاي من جوابهاي بي ربط ميداد و
منتظر آن بود كه به اصل مطلب بپردازم. راستي كه بر چهره ي دلنشين
او چه شور و هيجاني كه نقش نخورده بود! مي ديدم كه با خود در جدال
بود و قصد داشت چيزي بگويد يا بپرسد اما كلمات ضروري را نمي يافت ؛
خجالت ميكشيد ، ميترسيد ، زبانش از شدت خوشحالي ميگرفت … بي آنكه
نگاهم كند گفت:
ــ مي دانيد دلم چه ميخواهد؟
ــ نه ، نمي دانم.
ــ بياييد يك دفعه ي ديگر … سر بخوريم.
از پله ها بالا رفتيم و به نوك تپه رسيديم. نادنكاي پريده رنگ و
لرزان را بار ديگر بر سورتمه نشاندم و باز به ورطه هولناك سرازير
شديم. اين بار نيز باد نعره ميكشيد و سورتمه غژغژ ميكرد و باز در
اوج سرعت پر هياهوي سورتمه ، زير گوشش نجوا كردم:
ــ دوستتان دارم ، نادنكا!
هنگامي كه سورتمه از حركت باز ايستاد ، نگاه خود را روي تپه اي كه
چند لحظه پيش از آن سر خورده بوديم لغزاند ، سپس مدتي به صورت من
خيره شد و به صداي خونسرد و عاري از شور من گوش داد و آثار حيرتي
بي پايان بر همه و همه چيزش ــ حتي بر دستكشها و كلاه و اندام
ظريفش ــ نقش بست. از حالت چهره ي او پيدا بود كه از خود مي پرسيد:
« يعني چه؟ پس آن حرفها را كي زده بود؟ او يا خيال من؟ »
اين ابهام ، نگران و بي حوصله اش كرده بود. دخترك بينوا ديگر به
سوالهاي من جواب نميداد. رو ترش كرده و نزديك بود بغضش بتركد.
پرسيدم:
ــ نميخواهيد برگرديم خانه؟
سرخ شد و جواب داد:
ــ ولي … ولي من از سرسره بازي خوشم آمد. نميخواهيد يك دفعه ي ديگر
سر بخوريم؟
درست است كه از سرسره بازي « خوشش » آمده بود اما همين كه روي
سورتمه نشست مانند دوبار گذشته رنگ از رويش پريد ؛ سراپا ميلرزيد و
نفسش از ترس بند آمده بود.
بار سوم هم سورتمه در سراشيبي تپه سرعت گرفت. ديدمش كه به صورت من
چشم دوخته و حواسش به لبهايم بود. دستمال جيبم را بر دهانم فشردم ،
سرفه اي كردم و در كمركش تنده ي تپه با استفاده از فرصتي كوتاه ،
زير گوشش زمزمه كردم:
ــ دوستان دارم ، ناديا!
و معما كماكان باقي ماند. نادنكا خاموش بود و انديشناك … او را تا
در خانه اش همراهي كردم. ميكوشيد به آهستگي راه برود ، قدمهايش را
كند ميكرد و هر آن منتظر بود آن سه كلمه را از دهان من بشنود. مي
ديدم كه روحش در عذاب بود و به خود فشار مي آورد كه نگويد: « محال
است آن حرفها را باد گفته باشد! دلم نميخواهد آنها را از باد شنيده
باشم! »
صبح روز بعد ، نامه ي كوتاهي از نادنكا به دستم رسيد. نوشته بود: «
امروز اگر خواستيد به سرسره بازي برويد مرا هم با خودتان ببريد. ن.
». از آن پس ، هر روز با نادنكا سرسره بازي ميكردم. هر بار هنگامي
كه با سرعت ديوانه كننده از شيب تپه سرازير ميشديم زير گوشش زمزمه
ميكردم: « دوستتان دارم ، ناديا! »
ناديا بعد از مدتي كوتاه ، طوري به اين سه كلمه معتاد شده بود كه
به شراب يا به مورفين. زندگي بدون شنيدن آن عبارت كوتاه به كامش
تلخ و ناگوار مي نمود. گرچه هنوز هم از سر خوردن از بالاي تپه وحشت
داشت اما اكنون خود ترس به سه كلمه ي عاشقانه اي كه منشأ آن همچنان
پوشيده در حجاب رمز بود و جان او را مي آزرد ، گيرايي مخصوصي مي
بخشيد. در اين ميان نادنكا به دو تن شك مي برد: به من و به باد …
نميدانست كدام يك از اين دو اظهار عشق ميكرد اما چنين به نظر مي
آمد كه حالا ديگر برايش فرق چنداني نميكرد ؛ مهم ، باده نوشي و
مستي است ، حالا با هر پياله اي كه ميخواهد باشد.
روزي حدود ظهر ، به تنهايي به محل سرسره بازي رفتم. قاطي جمعيت شدم
و ناگهان نادنكا را ديدم كه به سمت تپه مي رفت و با نگاهش در جست و
جوي من بود … آنگاه ترسان و لرزان از پله ها بالا رفت … راستي كه
به تنهايي سر خوردن سخت هراس انگيز است! رنگ صورتش به سفيدي برف
بود و سراپايش طوري ميلرزيد كه انگار به پاي چوبه ي دار ميرفت ؛ با
وجود اين بي آنكه به پشت سر خود نگاه كند مصممانه به راه خود به
بالاي تپه ادامه ميداد. از قرار معلوم سرانجام بر آن شده بود مطمئن
شود كه آيا در غياب من نيز همان عبارت شيرين را خواهد شنيد يا نه؟
ديدمش كه با چهره اي به سفيدي گچ و با دهاني گشوده از ترس ، روي
سورتمه نشست و چشمها را بست و براي هميشه با زمين وداع گفت و
سرازير شد … « غژ ــ ژ ــ ژ ــ ژ … » ــ صداي خشك سورتمه در گوشم
پيچيد. نميدانم در آن لحظه ، آن سه كلمه ي دلخواهش را شنيد يا نه …
فقط ديدمش كه با حالتي آميخته به ضعف و خستگي بسيار از روي سورتمه
، به پا خاست. از قيافه اش پيدا بود كه خود او هم نميدانست كه آن
عبارت دلخواه را شنيده بود يا نه. ترس و وحشتي كه از سر خوردن سقوط
آسا به او دست داده بود توان شنيدن و تشخيص اصوات و نيز قوه ي
ادراك را از او سلب كرده بود …
ماه مارس ــ نخستين ماه بهار ــ فرا رسيد … خورشيد بيش از پيش
نوازشگر و مهربانتر ميشد. تپه ي پوشيده از يخ مان درخشندگي اش را
از دست ميداد و روز به روز به رنگ خاك در مي آمد تا آنكه سرانجام
برف آن به كلي آب شد. من و نادنكا سرسره بازي را به حكم اجبار كنار
گذاشتيم. به اين ترتيب ، دخترك بينوا از شنيدن آن سه كلمه محروم شد.
گذشته از اين كسي هم نمانده بود كه عبارت دلخواه او را ادا كند
زيرا از يك طرف هيچ ندايي از باد بر نمي خاست و از سوي ديگر من قصد
داشتم براي مدتي طولاني ــ و شايد براي هميشه ــ روانه ي پتربورگ
شوم.
دو سه روز قبل از عزيمتم به پتربورگ ، در گرگ و ميش غروب ، در
باغچه اي كه همجوار حياط خانه ي نادنكا بود و فقط با ديواري از
چوبهاي بلند و نوك تيز از آن جدا ميشد نشسته بودم … هوا هنوز كم و
بيش سرد بود. اينجا و آنجا برف از تپاله ها سفيدي ميزد ، درختها
هنوز خواب بودند. اما بوي بهار در همه جا پيچيده بود و كلاغها در
راه بازگشتشان به لانه ها قارقار ميكردند. به ديوار چوبي نزديك شدم
و مدتي از لاي درز چوبها دزدكي نگاه كردم. ناديا را ديدم كه به
ايوان آمد و همانجا ايستاد و نگاه افسرده ي خود را به آسمان دوخت …
باد بهاري بر چهره ي رنگپريده و غمين او ميوزيد … و انسان را به
ياد بادي مي انداخت كه هنگام سر خوردنمان زوزه ميكشيد و نعره بر مي
آورد و آن سه كلمه را در گوش او زمزمه ميكرد. غبار غم بر سيماي
نادنكا نشست و قطره اشكي بر گونه اش جاري شد … دخترك بينوا بازوان
خود را به سمت جلو دراز كرد ــ گفتي كه از باد تقاضا ميكرد آن سه
كلمه ي دلخواه را به گوش او برساند. منتظر وزش مجدد باد شدم ،
آنگاه به آهستگي گفتم:
ــ دوستتان دارم ، نادنكا!
خداي من ، چه حالي پيدا كرد! فرياد ميكشيد و مي خنديد و بازوانش را
ــ خوشحال و خوشبخت و زيبا ــ به سوي باد دراز ميكرد … و من به
خانه ام بازگشتم تا اسباب سفر ببندم …
از اين ماجرا ساليان دراز ميگذرد. اكنون نادنكا زني است شوهردار.
شوهرش كه معلوم نيست نادنكا او را انتخاب كرده بود يا ديگران برايش
انتخاب كرده بودند ــ تازه چه فرق ميكند ــ دبير مؤسسه ي قيموميت
اشراف است. آن دو ، سه اولاد دارند. ايامي را كه سرسره بازي
ميكرديم و باد در گوش او زمزمه ميكرد: « دوستتان دارم ، نادنكا »
فراموش نكرده است. و اكنون آن ماجراي ديرين ، سعادتبارترين و
شورانگيزترين و قشنگترين خاطره ي زندگي اش را تشكيل ميدهد …
حالا كه سني از من گذشته است درست نميفهمم چرا آن كلمات را بر زبان
مي آوردم و اصولاً چرا شوخي ميكردم …
خوش اقبال
قطار مسافري از ايستگاه بولوگويه كه در مسير خط راه آهن
نيكولايوسكايا قرار دارد به حركت در آمد. در يكي از واگنهاي درجه
دو كه « استعمال دخانيات » در آن آزاد است ، پنج مسافر در گرگ و
ميش غروب ، مشغول چرت زدن هستند. آنها دقايقي پيش غذاي مختصري
خورده بودند و اكنون به پشتي نيمكتها يله داده و سعي دارند بخوابند.
سكوت حكمفرماست.
در باز ميشود و اندامي بلند و چوبسان ، با كلاهي سرخ و پالتو شيك و
پيكي كه انسان را به ياد شخصيتي از اپرت يا از آثار ژول ورن مي
اندازد ، وارد واگن ميشود.
اندام ، در وسط واگن مي ايستد ، لحظه اي فس فس ميكند ، چشمهاي نيمه
بسته اش را مدتي دراز به نيمكتها مي دوزد و زير لب من من كنان
ميگويد:
ــ نه ، اينهم نيست! لعنت بر شيطان! كفر آدم در مي آيد!
يكي از مسافرها نگاهش را به اندام تازه وارد مي دوزد ، آنگاه با
خوشحالي فرياد مي زند:
ــ ايوان آلكسي يويچ! شما هستيد؟ چه عجب از اين طرفها!
ايوان آلكسي يويچ چوبسان يكه ميخورد و نگاه عاري از هشياري اش را
به مسافر مي دوزد ، او را به جاي مي آورد ، دستهايش را از سر
خوشحالي به هم ميمالد و ميگويد:
ــ ها! پتر پترويچ! پارسال دوست ، امسال آشنا! خبر نداشتم كه شما
هم در اين قطار تشريف داريد.
ــ حال و احوالتان چطور است؟
ــ اي ، بدك نيستم ، فقط اشكال كارم اين است كه ، پدر جان ، واگنم
را گم كرده ام. و من ابله هر چه زور ميزنم نميتوانم پيدايش كنم.
بنده مستحق آنم كه شلاقم بزنند!
آنگاه ايوان آلكسي يويچ چوبسان سرپا تاب ميخورد و زير لب ميخندد و
اضافه ميكند:
ــ پيشامد است برادر ، پيشامد! زنگ دوم را كه زدند پياده شدم تا با
يك گيلاس كنياك گلويي تر كنم ، و البته تر كردم. بعد به خودم گفتم:
« حالا كه تا ايستگاه بعدي خيلي راه داريم خوب است گيلاس ديگري هم
بزنم » همين جور كه داشتم فكر ميكردم و ميخوردم ، يكهو زنگ سوم را
هم زدند … مثل ديوانه ها دويدم و در حالي كه قطار راه افتاده بود
به يكي از واگنها پريدم. حالا بفرماييد كه بنده ، خل نيستم؟ سگ پدر
نيستم؟
پتر پترويچ ميگويد:
ــ پيدا است كه كمي سرخوش و شنگول تشريف داريد ، بفرماييد بنشينيد
؛ پهلوي بنده جا هست! افتخار بدهيد! سرافرازمان كنيد!
ــ نه ، نه … بايد واگن خودم را پيدا كنم! خدا حافظ!
ــ هوا تاريك است ، مي ترسم از واگن پرت شويد. فعلاً بفرماييد همين
جا بنشينيد ، به ايستگاه بعدي كه برسيم واگن خودتان را پيدا ميكنيد.
بفرماييد بنشينيد.
ايوان آلكسي يويچ آه ميكشد و دو دل روبروي پتر پترويچ مي نشيند.
پيدا است كه ناراحت و مشوش است ، انگار كه روي سوزن نشسته است. پتر
پترويچ مي پرسد:
ــ عازم كجا هستيد؟
ــ من؟ عازم فضا! طوري قاطي كرده ام كه خودم هم نمي دانم مقصدم
كجاست … سرنوشت گوشم را گرفته و مي بردم ، من هم دنبالش راه افتاده
ام. ها ــ ها ــ ها … دوست عزيز تا حالا برايتان اتفاق نيفتاده با
ديوانه هاي خوشبخت روبرو شويد؟ نه؟ پس تماشاش كنيد! خوشبخت ترين
موجود فاني روبروي شما نشسته است! بله! از قيافه ي من چيزي
دستگيرتان نميشود؟
ــ چرا … پيدا است كه … شما … يك ذره …
ــ حدس مي زدم كه قيافه ام در اين لحظه بايد حالت خيلي احمقانه اي
داشته باشد! حيف آينه ندارم وگرنه دك و پوزه ي خودم را به سيري
تماشا ميكردم. آره پدر جان ، حس ميكنم كه دارم به يك ابله مبدل
ميشوم. به شرفم قسم! ها ــ ها ــ ها … تصورش را بفرماييد ، بنده
عازم سفر ماه عسل هستم. حالا باز هم ميفرماييد كه بنده يك سگ پدر
نيستم؟
ــ شما؟ مگر زن گرفتيد؟
ــ همين امروز ، دوست عزيز! همين كه مراسم عقد تمام شد يكراست
پريديم توي قطار!
تبريكها و تهنيت گوييها شروع ميشود و باراني از سوالهاي مختلف بر
سر تازه داماد مي بارد. پتر پترويچ خنده كنان ميگويد:
ــ به ، به! … پي بي جهت نيست كه اينقدر شيك و پيك كرده ايد.
ــ و حتي در تكميل خودفريبي ام كلي هم عطر و گلاب به خودم پاشيده
ام! تا خرخره خوشم و دوندگي ميكنم! نه تشويشي ، نه دلهره اي ، نه
فكري … فقط احساس … احساسي كه نميدانم اسمش را چه بگذارم … مثلاً
احساس نيكبختي؟ در همه ي عمرم اينقدر خوش نبوده ام!
چشمهايش را مي بندد و سر تكان ميدهد و اضافه ميكند:
ــ بيش از حد تصور خوشبخت هستم! آخر تصورش را بكنيد: الان كه به
واگن خودم برگردم با موجودي روبرو خواهم شد كه كنار پنجره نشسته
است و سراپايش به من تعلق دارد. موبور … با آن دماغ كوچولو و
انگشتهاي ظريف … او جان من است! فرشته ي من است! عشق من است! آفت
جان من است! خدايا چه پاهاي ظريفي! پاي ظريف او كجا و پاهاي گنده ي
شماها كجا؟ پا كه نه ، مينياتور بگو ، سحر و افسون بگو … استعاره
بگو! دلم ميخواهد آن پاهاي كوچولويش را بخورم! شمايي كه پابند
ماترياليسم هستيد و كاري جز تجزيه و تحليل بلد نيستيد ، چه كار به
اين حرفها داريد؟ عزب اقلي هاي يبس! اگر روزي زن گرفتيد بايد به
ياد من بيفتيد و بگوييد: « يادت بخير ، ايوان آلكسي يويچ! » خوب
دوست عزيز ، من بايد به واگن خودم برگردم. آنجا يك كسي با بي صبري
منتظر من است … و دارد لذت ديدار را مزه مزه ميكند … لبخندش در
انتظار من است … مي روم در كنارش مي نشينم و با همين دو انگشتم ،
چانه ي ظريفش را ميگيرم …
سر مي جنباند و با احساس خوشبختي مي خندد و اضافه ميكند:
ــ بعد ، كله ام را ميگذارم روي شانه ي نرمش و بازويم را دور كمرش
حلقه ميكنم. ميدانيد ، در چنين لحظه اي سكوت برقرار ميشود … تاريك
روشني شاعرانه … در اين لحظه هاست كه حاضرم سراسر دنيا را در آغوش
بگيرم. پتر پترويچ اجازه بفرماييد شما را بغل كنم!
ــ خواهش ميكنم.
دو دوست در ميان خنده ي مسافران واگن ، همديگر را به آغوش ميكشند.
سپس تازه داماد خوشبخت ادامه ميدهد:
ــ و اما آدم براي ابراز بلاهت بيشتر يا به قول رمان نويسها براي
خودفريبي افزونتر ، به بوفه ي ايستگاه ميرود و يك ضرب دو سه گيلاس
كنياك بالا مي اندازد و در چنين لحظه هاست كه در كله و در سينه اش
اتفاقهايي رخ ميدهد كه در داستانها هم قادر به نوشتنش نيستند. من
آدم كوچك و بي قابليتي هستم ولي به نظرم مي آيد كه هيچ حد و مرزي
ندارم … تمام دنيا را در آغوش ميگيرم!
نشاط و سرخوشي اين تازه داماد خوشبخت و شادان به ساير مسافران واگن
نيز سرايت ميكند و خواب از چشمشان مي ربايد ، و به زودي بجاي يك
شنونده ، پنج شنونده پيدا ميكند. مدام انگار كه روي سوزن نشسته
باشد ، وول ميخورد و آب دهانش را بيرون مي پاشد و دستهايش را تكان
ميدهد و يكبند پرگويي ميكند. كافيست بخندد تا ديگران قهقهه بزنند.
ــ آقايان مهم آن است آدم كمتر فكر كند! گور پدر تجزيه و تحليل! …
اگر هوس داري مي بخوري بخور و در مضار و فوايد مي و ميخوارگي هم
فلسفه بافي نكن … گور پدر هر چه فلسفه و روانشناسي!
در اين هنگام بازرس قطار از كنار اين عده ميگذرد. تازه داماد خطاب
به او ميگويد:
ــ آقاي عزيز به واگن شماره ي 209 كه رسيديد لطفاً به خانمي كه روي
كلاه خاكستري رنگش پرنده ي مصنوعي سنجاق شده است بگوييد كه من
اينجا هستم!
ــ اطاعت ميشود آقا. ولي قطار ما واگن شماره ي 209 ندارد. 219
داريم!
ــ 219 باشد! چه فرق ميكند! به ايشان بگوييد: شوهرتان صحيح و سالم
است ، نگرانش نباشيد!
سپس سر را بين دستها ميگيرد و ناله وار ادامه ميدهد:
ــ شوهر … خانم … خيلي وقت است؟ از كي تا حالا؟ شوهر … ها ــ ها ــ
ها! … آخر تو هم شدي شوهر؟! تو سزاوار آني كه شلاقت بزنند! تو
ابلهي! ولي او! تا ديروز هنوز دوشيزه بود … حشره ي نازنازي كوچولو
… اصلاً باورم نميشود!
يكي از مسافرها ميگويد:
ــ در عصر ما ديدن يك آدم خوشبخت جزو عجايب روزگار است ، درست مثل
آن است كه انسان فيل سفيد رنگي ببيند.
ايوان آلكسي يويچ كه كفش پنجه باريك به پا دارد پاهاي بلندش را
دراز ميكند و ميگويد:
ــ شما صحيح ميفرماييد ولي تقصير كيست؟ اگر خوشبخت نباشيد كسي جز
خودتان را مقصر ندانيد! بله ، پس خيال كرده ايد كه چي؟ انسان
آفريننده ي خوشبختي خود است. اگر بخواهيد شما هم ميتوانيد خوشبخت
شويد ، اما نميخواهيد ، لجوجانه از خوشبختي احتراز ميكنيد.
ــ اينهم شد حرف؟ آخر چه جوري؟
ــ خيلي ساده! … طبيعت مقرر كرده است كه هر انساني بايد در دوره ي
معيني يك كسي را دوست داشته باشد. همين كه اين دوران شروع ميشود
انسان بايد با همه ي وجودش عشق بورزد ولي شماها از فرمان طبيعت
سرپيچي ميكنيد و همه اش چشم به راه يك چيزهايي هستيد. و بعد … در
قانون آمده كه هر آدم سالم و معمولي بايد ازدواج كند … انسان تا
ازدواج نكند خوشبخت نميشود … وقت مساعد كه برسد بايد ازدواج كرد ،
معطلي جايز نيست .. ولي شماها كه زن بگير نيستيد! … همه اش منتظر
چيزهايي هستيد! در كتاب آسماني هم آمده كه شراب ، قلب انسان را شاد
ميكند … اگر خوش باشي و بخواهي خوشتر شوي بايد به بوفه بروي و چند
گيلاس مي بزني. انسان بجاي فلسفه بافي بايد از روي الگو پخت و پز
كند! زنده باد الگو!
ــ شما ميفرماييد كه انسان خالق خوشبختي خود است. مرده شوي اين
خالق را ببرد كه كل خوشبختي اش با يك دندان درد ساده يا به علت
وجود يك مادرزن بدعنق ، معلق زنان به درك واصل ميشود. الان اگر
قطارمان تصادف كند ــ مثل تصادفي كه چند سال پيش در ايستگاه
كوكويوسكايا رخ داده بود ــ مطمئن هستيم كه تغيير عقيده خواهيد داد
و بقول معروف ترانه ي ديگري سر خواهيد داد …
تازه داماد در مقام اعتراض جواب ميدهد:
ــ جفنگ ميگوييد! تصادف سالي يك دفعه اتفاق مي افتد. من شخصاً از
هيچ حادثه اي ترس و واهمه ندارم زيرا دليلي براي وقوع حادثه نمي
بينم. به ندرت اتفاق مي افتد كه دو قطار با هم تصادم كنند! تازه
گور پدرش! حتي حرفش را هم نميخواهم بشنوم. خوب آقايان ، انگار
داريم به ايستگاه بعدي ميرسيم.
پتر پترويچ مي پرسد:
ــ راستي نفرموديد مقصدتان كجاست. به مسكو تشريف مي بريد يا به
طرفهاي جنوب!
ــ صحت خواب! مني كه عازم شمال هستم چطور ممكن است از جنوب سر در
بياورم؟
ــ مسكو كه شمال نيست!
تازه داماد ميگويد:
ــ مي دانم. ما هم كه داريم به طرف پتربورگ مي رويم.
ــ اختيار داريد! داريم به مسكو مي رويم!
تازه داماد ، حيران و سرگشته مي پرسد:
ــ به مسكو مي رويم؟
ــ عجيب است آقا … بليتتان تا كدام شهر است؟
ــ پتربورگ.
ــ در اين صورت تبريك عرض ميكنم! عوضي سوار شده ايد.
براي لحظه اي كوتاه سكوت حكمفرما ميشود. تازه داماد بر مي خيزد و
نگاه عاري از هشياري اش را به اطرافيان خود مي دوزد. پتر پترويچ به
عنوان يك توضيح ميگويد:
ــ بله دوست عزيز ، در ايستگاه بولوگويه بجاي قطار خودتان سوار
قطار ديگر شديد. از قرار معلوم بعد از دو سه گيلاس كنياك تدبير
كرديد قطاري را كه در جهت عكس مقصدتان حركت ميكرد انتخاب كنيد؟
رنگ از رخسار تازه داماد مي پرد. سرش را بين دستها ميگيرد ، با بي
حوصلگي در واگن قدم ميزند و ميگويد:
ــ من آدم بدبختي هستم! حالا تكليفم چيست؟ چه خاكي بر سر كنم؟
مسافرهاي واگن دلداري اش ميدهند كه:
ــ مهم نيست … براي خانمتان تلگرام بفرستيد ، خودتان هم به اولين
ايستگاهي كه مي رسيم سعي كنيد قطار سريع السير بگيريد ، به اين
ترتيب ممكن است بهش برسيد.
تازه داماد كه « خالق خوشبختي خويش » است گريه كنان ميگويد:
ــ قطار سريع السير! پولم كجا بود؟ كيف پولم پيش زنم مانده!
مسافرها خنده كنان و پچ پچ كنان ، بين خودشان پولي جمع ميكنند و آن
را در اختيار تازه داماد خوش اقبال ميگذارند.
کتابخانه مجازی
داستان های فارسی در حال تکمیل می باشد و
از پیشنهاد ها
نظرات و حمایت های علاقه مندان استقبال می کند