يكي بود ، يكي نبود ، غير از خدا هيچكي نبود ، زير گنبد كبود دو تا
دوست به اسم كريوگر و اسميرنف براي خودشان زندگي ميكردند. كريوگر
استعدادهاي فكري زيادي داشت اما اسميرنف بيش از آنكه باهوش باشد ،
محجوب و سر به زير و ضعيف النفس بود ــ اولي حراف و خوش بيان ،
دومي ، آرام و كم سخن.
روزي آن دو را سفري با قطار پيش آمد كه طي آن سعي داشتند زني جوان
را به دام افكنند. كريوگر كه كنار زن نشسته بود ، مدام زبانبازي
ميكرد و يكبند قربان صدقه ي او ميرفت اما اسميرنف كه مهر سكوت بر
لب زده بود ، مدام پلك ميزد و از سر حرص و حسرت ، لبهاي خود را مي
ليسيد. كريوگر در ايستگاهي به اتفاق زن جوان ، پياده شد و تا مدتي
دراز به واگن باز نگشت. وقتي هم كه مراجعت كرد ، چشمكي به اسميرنف
زد و با زبانش صدايي در آورد كه شبيه به بشكن بود. اسميرنف ، با
حقد و حسد پرسيد:
ــ تو برادر ، در اين جور كارها مهارت عجيبي داري! راستي چطور از
عهده اش بر مي آيي؟ تا پهلويش نشستي ، فوري ترتيب كار را دادي … تو
آدم خوش شانسي هستي!
ــ تو هم مي خواستي بيكار ننشيني! سه ساعت تمام همانجا نشستي و لام
تا كام نگفتي و بر و بر نگاهش كردي ــ مثل سنگ ، لال شده بودي. نه
برادر! در دنياي امروز از سكوت ، چيزي عايد انسان نميشود! آدم ،
بايد حراف و سر زباندار باشد! ميداني چرا از عهده ي هيچ كاري بر
نمي آيي؟ براي اينكه آدم شل و ولي هستي!
اسميرنف ، منطق دوست را پذيرا شد و تصميم گرفت اخلاق خود را تغيير
بدهد. بعد از ساعتي بر حجب و كمرويي خود فايق آمد ، رفت و كنار
مردي كه كت و شلوار سرمه اي رنگ به تن داشت ، نشست و جسورانه باب
گفتگو گشود. همصحبت او مردي بس خوش سخن و اهل مجامله از آب درآمد و
در دم ، باراني از سؤالهاي مختلف ، به ويژه در زمينه ي مسايل علمي
، بر سر او باريد. مي پرسيد كه آيا اسميرنف از زمين و از آسمان
خوشش مي آيد يا از قوانين طبيعت و از زندگي مشترك جامعه ي بشري ،
احساس رضايت ميكند؟ به طور ضمني درباره ي آزادانديشي اروپاييان و
وضع زنان امريكايي نيز سؤالهايي كرد. اسميرنف كه بر سر شوق و ذوق
آمده بود با رغبت و در عين حال با شور و هيجان ، پاسخهاي منطقي
ميداد. اما ــ باور كنيد ــ هنگامي كه مرد سرمه اي پوش در يكي از
ايستگاه ها بازوي او را گرفت و با لبخندي موذيانه گفت: « همراه من
بياييد! » ، سخت دچار بهت و حيرت شد.
به ناچار همراه مرد سرمه اي پوش از قطار پياده شد و از آن لحظه ،
چون قطره آبي كه بر خاك تشنه لب صحرا چكيده باشد ، ناپديد شد.
دو سال از اين ماجرا گذشت. بين دو دوست ، بار ديگر ملاقاتي دست داد.
اسميرنف ، رنگ پريده و تكيده و نحيف شده بود ــ پوستي بر استخوان.
كريوگر متعجبانه پرسيد:
ــ كجاها غيبت زده بود برادر؟
اسميرنف به تلخي لبخند زد و رنج هايي را كه طي دو سال گذشته ،
متحمل شده بود ، براي دوست خود تعريف كرد.
ــ مي خواستي حرفهاي زيادي نزني! مي خواستي وراجي نكني! مي خواستي
مواظب حرف زدنت ميشدي! مگر نشنيده اي كه زبان سرخ ، سر سبز ميدهد
بر باد؟ آدم بايد زبانش را پشت دندانهايش حبس كند!
گـنــاهكــار شـهـــر
تـولــدو
===================================
"هركه محل ساحرهئی را كه می گويد اسمش ماريا اسپالانتسو است
"نشان دهد يا مشاراليها را زنده يامرده بههيأت قضات تحويل
"كند آمرزش معاصی ی خود را پاداش دريافت خواهد نمود."
اين اعـلان به امضای اسقف و قضات اربعهی شهر بارسلون مربوط
به آن گذشتهی دوری است كه تاريخ اسپانيا و ای بسا سراسر بشريت
باقی را الی الابد چون لكهئی نازدودنی آلوده خواهد داشت.
همهی شهر بارسلون اين اعلاميه را خواند و جستوجو آغاز شد. شصت
زن مشابه اين جادوگر دستگير و با خويشـان خود شكنجه شدند... در
آن دوران اين اعتقاد مضحك اما ريشهدار رواج داشت كه گويا
جادوگران اين توانائی را دارند كه خود را به شكل سگ و گربه
و جانوران ديگر درآورند، بخصوص از نوع سياهشـان. درخبراست كه
صيادی بارها پنجهی بريدهی جانورانی را كه شكار میكرد به نشانهی
توفيق باخود میآورد و هر بار كه كيسه را میگشود دست خونينی
در آن میيافت وچون دقت میكرد دست زن خود را بازمیشناخت.
اهالی بارسلون هر سگ و گربهی سياهی را كه يافتند كشتند اما
ماريا اسپالانتسو در ميان آن قربانيان بيهوده پيدا نشد.
اين ماريا اسپالانتسو دختر يكی از بازرگـانان عمدهی بارسلونی
بود: مردی فرانسوی با همسری اسپانيائی. ماريا لاقيدی خاص قوم گل
را از پدر بهارث برده بود و آن سرزندگی بیحـد و مرزی را كه
مـايهی جذابيت زنان فرانسوی است از مادر. اندام اسپانيائی
نابش هم ميراث مادری بود. تا بيست سالگی قطره اشكی به چشمش
ننشسته بود و اكنون زنی بود سخت دلفريب و هميشه شاد و هوشيار
كه زندگی را وقف هيچكارهگی سرشار از دلخوشی اسپانيائی كرده
بود و صرف هنرهـا... مثل يك كودك خوشبخت بود... درست روزی
كه بيست سالهگیاش را تمامكرد به همسری دريانوردی اسپالانتسو
نام درآمد كه بسيار جذاب بود و بهقولی دانشآموختهترين مرد
اسپانيا و در سراسر بارسلون سرشناش.ازدواجش ريشه در عشق داشت.
شوهرش سوگند ياد میكرد كه اگر بداند زنش از زندهگی با او
احساس سعادت نمیكند خودش را خواهد كشت. ديوانهوار دوستش میداشت.
اما در دومين روز ازدواج سرنوشت ورق خورد: بعدازغروب آفتاب
از خانهی
شوهر به ديدن مادرش میرفت كه راه را گمكرد. بارسلون شهر
بزرگی است و كمتر زن اسپانيائیيی هست كه بتواند كوتاهترين
مسير ميان دو نقطه رابه درستی نشان دهد.
سر راه از راهبی كه به او برخورد پرسيد:ـ "راه خيابان سن
ماركو از كـدام سمت است؟ "راهب ايستاد، فكری كرد و مشغول
برانداز كردن او شد... آفتاب رفته مـاه برآمده بود و پرتو سردش
بهچهرهی ماريا میتابيد. بیجهت نيست كه شاعران در توصيف
زنان از ماه ياد میكنند!
ـ زن درروشنائیی مهتاب صد بار زيباتر جلوه میكند... موهای
زيبای مشكين ماريا دراثر سرعت قدمها برشانه و برسينهاش كه
از نفس زدن عميق برمیآمـد
افشان شده بود و دستهایاش كه شربی را بر شانه نگه میداشت
تا آرنج برهنه بود.
ماريا گفت:ـ اگر راهب نبودی می گفتم بی گمان مستی!
ـ تو ... جادوگری!
راهب اين را گفت و زيرلب شروع به خواندن اوراد كرد.
ـ سگی كه هـمالان پيش پـای من دويد چه شد؟ تو همان سگی كه
به اين صورت
درآمدی! به چشم خودم ديدم! من میدانم...اگرچه بيست و پنج
سـال بيشتر ندارم تا به حال مچ پنجاه جادوگر را گرفتهام. تو
پنجاهويكمی هستی! به من میگويند اوگوستين...
اينها را گفت و صليبی به خود كشيد و برگشت و غيبش زد.
ماريا اوگوستين را میشناخت. نقلش را بهكرات از پدر و مادر
شنيده بود. هم
به عنوان پرحرارتترين شكارچی جادوگران، هم بهنام مصنف
كتابی علمی كه درآن ضمن لعن زنان از مردان هم به سبب
تولدشان از بطن زن ابراز نفرت كرده در محاسن عشـق بهمسيح
داد سخن دادهاست. اما ماريا بارها با خود فكر كردهبود مگر میشود
به مسيحی عشق ورزيد كه خود از انسان متنفر است؟
چند صد قدمی كه رفت دوباره به اوگوستين برخورد. از بنائی با
سردر بلند و كتيبهی طويلی به زبان لاتينی چهار هيكل سياه
بيرون آمدند، ازميان خود به او راه عبور دادند و بهدنبالاش
راهافتادند. ماريا يكی از آنها را كه همان اوگوستين بود شناخت.
چهارتائی تا در خانه تعقيبش كردند.
سه روز بعد مرد سياهپوشی كه صورت تراشيدهی پف كرده داشت و
ظاهرش میگفت كه بايد يكی ازقضات باشد به سراغ اسپالانتسو
آمد و به او دستور داد بیدرنگ به حضور اسقف برود.
اسقف ادامه داد كه:ـ به درگاه خداوند سپاس بگذار! انسانی كه
از موهبت پرارزش شناسائیی ارواح خبيثه در ميان عوامالناس
برخوردار است چشم ما و تو را باز كرد. عيالات را ديدهاند كه
به هيأت كلب اسودی درآمده، يك بار هم كلب اسودی را مشاهده
كردهاند كه هيأت معقودهی تو را بهخود گرفته...
ـ آنضعيفه نمیتواند معقودهی مردی كاتوليك باشد! مشاراليها
عيال ابليس است. بدبخت! مگر تا بهحال متوجه نشدهای كه به
دفعات به خاطر آن روح خبيث تو را مورد غدر و خيانت قرارداده؟
بلافاصله عازم بيت خود شو و فی الفور او را بهاينجا بفرست.
اسقف مردی فاضل بود و از جمله واژهی Femina(يعنی زن) را به
دو جزء fe و minus تجزيه میكرد تا برساندكه ( feيعنی ايمان) زن،
minus (يعنی كمتر) است...
اسپالانتسو ازمرده هم بیرنگتر شد. از اتاق اسقف كه بيرون
آمد سرش را ميان دستهايش گرفت. حالا كجا برود و به كی بگويد
كه ماريا جادوگر نيست؟ مگر كسی هم پيدا میشود كه حرف و نظر
راهبان را باور نداشته باشد؟ حالا ديگر دربارسلون همه به
جادوگر بودن ماريا يقين دارند. همه! هيچ چيز از معتقد كردن
آدم ابله به يك موضوع واهی آسانتر نيست و اسپانيائیها هم
كه ماشاءالله همه ازدم ابلهاند!
پدر اسپالانتسو كه داروفروش بود دم مرگ به او گفتهبود:"ـ در
همهی عالم بنیبشری از اسپانيـائی جماعت ابلـهتر نيست، نه به
خودشـان اعتماد نشان بـده نه معتقدات شان را باوركن!
اسپالانتسو معتقدات اسپانيائی ها را باورمیكرد اما حرفهای اسقف
رانه.
زنش را خوب می شناخت و يقين داشت كه زنها فقط در عجوزهگی
جادوگر می شوند... از
میگويند تو جادوگری و به من هم دستور دادهاند تو را بفرستم
آنجا ... گوشكن ببين چه میگويم زن! اگر راستی راستی جادوگری،
كه بهامان خدا: "بشو يكگربهی سياه و دررو جان خودت را نجات
بده"، اما اگر روح پليدی درت نيست تو را بهدست راهبها نمیدهم
... غل بهگردنت میبندند و تا گناه نكرده را بهگردننگيری
نمیگذارند بخوابی.
پس اگر جادوگر هستی فراركن!
اما ماريا نه به شكل گربهی سياه درآمد نه گريخت فقط شروعكرد
به اشك ريختن و بهدرگاه خدا توسل جستن... و اسپالانتسو بهاش
گفت:"ـ گوشكن. خدابيامرز ابوی میگفت آن روزی كه همه به ريش
احمقهای معتقد به وجود جادوگر بخندند نزديك است. پدرم بهوجود
خدااعتقادی نداشت اما هيچ وقت ياوه ازدهنش درنمیآمد. پس
بايد جائی قايمبشوی و منتظر آنروز بمانی... چندان مشكلهم نيست.
كشتیی كريستوفور اخوی كناراسكله در دست تعميراست. آن تو قايمت
میكنم و تا زمانی كهابوی میگفت بيرون نمیآئی. آن جور كه
پدرم گفت خيلی هم نبايد طول بكشد."
آن شب ماريا در قسمت زيرين كشتی نشسته بود و بیصبرانه
درانتظار آن روز نيامدنیيی كه پدر اسپالانتسو وعدهاش را دادهبود
از وحشت و سرما میلرزيد و به صدای امواج گوش میداد.
اسقف از اسپالانتسو پرسيد : "ـ عيالت كجا است؟"
اسپالانتسو هم به دروغ گفت: "ـ گربهی سياهی شد و در رفت.
ـ انتظارش را داشتم. میدانستم اينطورمیشود. لاكن مهم نيست.
پيداش میكنيم. اوگوستين قريحهی غريبی دارد! فیالواقع قريحهی
خارقالعادهئی است! برو راحت باش و منبعد ديگر منكوحهی
جادوگر اختيار مكن! مواردی بوده كه ارواح خبيثه از جسم ضعيفه
بهقالب رجلاش انتقال نموده... درهمين سنهی ماضی خودم
كاتوليك مؤمنی را سوزاندم كه در اثر تماس با منحوسهی غيرمطهرهئی
برخلاف ميل خود روحاش را به شيطان لعين تسليم نمودهبود...
برو!
ماريا مدتها دركشتی بود. اسپالانتسو هرشب به ديدناش میرفت و
چيزهائی را كه لازم داشت برایاش میبرد. يكماه بهانتظار
گذشت، بعد هم يك ماه ديگر و ماه سوم... اما آن دوران مطلوب
فرا نرسيد. پدر اسپالانتسو درست گفته بود، اما عمر تعصبات با
گذشت ماهها بهآخر نمیرسد. عمر تعصبات مثل عمر ماهی دراز است
و سپری شدنشان قرنها وقت میبرد...
ماريا رفته رفته با زندهگیی جديدش كنار آمده بود و كمكم
داشت به ريش راهبها كه اسمشان را كلاغ گذاشته بود میخنديد
و اگر آن واقعهی خوفانگيز و آن شوربختیی جبرانناپذير پيش
نمیآمد خيال داشت تا هر وقت كه شد آنجا بماند وبعد هم به
قول كريستوفور، كشتی كه تعمير شد با آن بهسرزمينی دور دست كوچكند:
"بهجائی بسيار دورتر از ايناسپانيای شعورباخته."
اعلان اسقف كه در بارسلون دست به دست میگشت و درميدانها
وبازارها به ديوارها چسبانده شده بود بهدست اسپالانتو هم
رسيد. اعلان را كه خواند فكری بهخاطرش رسيد. وعدهی انتهای
اعلان درباب آمرزش گناهان تمام حواساش را بهخود مشغول كرد.
اسپالانتـسو خودش را غرق در معاصیی كبيره میدانست. معاصیی
كبيرهئی بر وجداناش سنگينی میكرد كه مؤمنان بسياری بهخاطر
ارتكاب نظاير آن برخرمن آتش يا زير شكنجه جان سپرده بودند.
جوانیاش در تولدو گذشته بود: شهری كه درآن روزگار مركز ساحران
و جادوگران بود... طی قرون دوازده و سيزده، رياضيات دراين
شهر بيش از هر نقطهی ديگر اروپا شكوفا شد. در بلاد اسپانيا هم
كه، از رياضيات تا جادو يك گـام بيشتر فاصله نيست... پس
اسپالانتسو زير نظر ابوی به ساحری هم پرداخته بود.
ازجمله اينكه دل و اندرون جانوران را میشكافت و گياهان
غريب گرد میآورد... يكبـار كه سرگرم كوبيدن چيزی در هاون
آهنی بود روح خبيثی با صدای مخوف به شكل دود كبود رنگی از هاون
بيرون جسته بود! درآن روزگار زندهگی در تولدو سرشار از اينگونه
معاصی بود. هنوز ازمرگ پدر و ترك تولدو چندی نگذشته بود كه
اسپالانتسو سنگينیی خوفانگيز بار اين گناهانرا بر وجدان خود
احساسكرد. راهب ـ اقيانوسالعلوم پيری كه طبابت هم میكردـ
بدو گفته بود فقط درصورتی معاصیاش بخشيده خواهدشد كه به
كفارهی آنها كاری سخت نمايان بهمنصه بروز و ظهور رساند.
اسپالانتسو حاضر بود همه چيزش را بدهد و در عوض روحاش از
خاطرهی زندهگیی ننگين تولدو و جسماش از سوختن در آتش دوزخ
نجات پيداكند. اگر در آن زمان فروش تصديقنامهجات آمرزش
گناهان باب شده بود برای بهدستآوردن يكی ازآن قبضها، بیمعطلی
نصف همهی داروندارش را مايه میگذاشت. حاضر بود برای آمرزش
روحاش پياده بهزيارت يكی از امكنهی مقدسه مشرف بشود، افسوس
كه كارها و گرفتاریهايش مانع بود.
اعلان عالیجناب اسقف را كه خواند با خود گفت: اگر شوهرش
نبودم فوری میبردم تحويلاش میدادم... ـ اين فكر كهتنها با
گفتن يك كلمه تمام گناهاناش آمرزيده میشود از سرش بيرون
نمیرفت و شب و روز آرامش نمیگذاشت... زناش را دوست میداشت،
ديوانهوار دوستاش میداشت... اگر اين عشق نمیبود، اگر اين
ضعفی كه راهبان و حتا طبيبان تولدو چشم ديدناش را نداشتند
درميان نبود، میشد كه...
اعلان را كه به برادرش نشانداد كريستوفور گفت:"ـ اگر ماريا
جادوگر بود و اين همه خوشگلی و تودلبروی نداشت من خود تحويلاش
میدادم... آخر آمرزش گناه معركه چيزی ست!... اما اگرحوصله
كنيم تا ماريا بميرد و پس از آن جنازهاش را ببريم تحويل كلاغها
بدهيم هم چيزی ازكيسهمان نمیرود. بگذار مردهاش را بسوزانند.
مرده كه درد حالیاش نمیشود... تازه! ماريا وقتی میميرد كه
ديگر ما پير شدهايم. آمرزش گناه هم چيزی ست كه تنها به درد
دوران پيری میخورد...
كريستوفور اينها را گفت قاهقاه خنديد و به شانهی برادره زد.
اما اسپالانتسو درآمد كه:"ـ اگر من زودتر از او مردم چه؟ به
خدا قسم اگر شوهرش نبودم تحويلاش میدادم !"
هفتهئی پسازاين گفتوگو اسپالانتسو كه روی عرشه قدم میزد
زير لب میگفت:"ـ آخ كه اگر الان مرده بود!... من كه زنده
تحويلاش نخواهم داد. اما اگر مرده بود تحويلاش میدادم. در
آنصورت، من، هم سر اين كلاغهای لعنتی را كلاه میگذاشتم هم
آمرزش گناههایام را به چنگ میآوردم!"
اسپالانتسوی بی شعور سرانجام زناش را مسموم كرد...
خودش جسد ماريا را برد برای سوزاندن تحويل هيأت قضات داد.
معصيت هائی كه در تولدو مرتكب شده بود آمرزيده شد. اين گناهاش
هم كه برای
درمان مردم درس خوانده بود و ايامی از عمرش را صرف علمی كرده
بود كه بعدها ناماش را شيمی گذاشتند بخشوده شد و عالیجناب
اسقف پس ازتحسين بسيار كتابی از مصنفات خود را به او هديهداد...
مرد عالم دراين كتاب نوشته بود جنيان از آن جهت در جسم
ضعيفهگان سياهمو حلول میكنند كه لون مویشان با لون خود
ايشان مطابقه میكند.
صدف
اگر بخواهم غروب هاي باراني پاييزي را با تمام جزئياتش در ذهنم
زنده كنم ــ همان غروب هايي كه به اتفاق پدرم در يكي از خيابانهاي
پر آمد و شد مسكو مي ايستم و حس ميكنم كه بيماري عجيب و غريبي ،
رفته رفته بر وجوم چيره ميشود ــ احتياج ندارم فشار چنداني به مغزم
بياورم. درد نميكشم اما زانوانم تا ميشوند ، كلمات در گلويم گير
ميكنند ، سرم با ناتواني به يك سو خم ميشود … حالي به من دست ميدهد
كه انگار در لحظه ي ديگر مي افتم و هوش و حواسم را از دست ميدهم.
در چنين لحظه هايي چنانچه به بيمارستان مراجعه ميكردم ، دكترهاي
معالج لابد بر لوحه ي بالاي تختم مي نوشتند: Fames « گرسنگي » ــ
نوعي بيماري كه در كتابهاي پزشكي از آن ياد نشده است.
پدرم با پالتو تابستاني نيمدار و كلاه تريكويي كه يك تكه پنبه ي
سفيد از گوشه ي آن بيرون زده ، كنار من در پياده رو ايستاده است.
گالوشهاي بزرگ و سنگيني به پا دارد. اين انسان محجوب و مشوش از بيم
آنكه رهگذران متوجه شوند كه او گالوش را با پاي بي جوراب پوشيده
است ، ساق پا را در ساقه ي چكمه ي كهنه ي خود پنهان كرده است.
اين ابله خل وضع و بينوا كه پالتو تابستاني خوش دوختش هر چه مندرس
تر و كثيف تر ميشود ، به همان نسبت علاقه ام نيز به او افزونتر
ميگردد ، از پنج ماه به اين طرف ، در جست و جوي شغلي در حد ميرزا
بنويسي به پايتخت آمده است. در پنج ماهي كه گذشت ، به هر دري زده و
تقاضاي ارجاع شغل كرده بود ، اما فقط همين امروز است كه تصميم
گرفته به خيابان بيايد و دست تكدي دراز كند …
درست روبروي محلي كه من و او ايستاده ايم ، يك ساختمان بزرگ سه
طبقه با تابلو آبي رنگ « رستوران » بر ديوار آن ، به چشم ميخورد.
سرم كمي به يك سو و اندكي به عقب خم شده است و بي اختيار به سمت
بالا ، به پنجره هاي روشن رستوران ، چشم دوخته ام. پشت آنها ،
آدمهايي رفت و آمد ميكنند. از محلي كه ايستاده ام ، قسمتي از
جايگاه اركستر يعني جناح راست جايگاه را و همچنين دو تابلو نقاشي
بر ديوار و چراغهاي آويز رستوران را مي بينم. به يكي از پنجره هاي
آن خيره ميشوم و لكه اي سفيدگون را تماشا ميكنم. لكه ي بي حركت كه
طرحي است مركب از رشته اي خطوط موازي ، بر زمينه ي عمومي رنگ قهوه
اي ديوار ، بطور چشمگيري مشخص ميشود. به بينايي ام فشار مي آورم و
يك تابلو ديواري را كه چيزي روي آن نوشته شده است ، تشخيص ميدهم ؛
نوشتار روي تابلو را نميتوانم بخوانم …
حدود نيم ساعتي ، چشم از آن بر نمي گيرم. رنگ سفيدش چشمهايم را به
خود جذب كرده است و انگار كه مغزم را افسون ميكند. ميكوشم نوشتار
را بخوانم اما همه ي تلاشم بي نتيجه ميماند.
سرانجام ، بيماري عجيب و غريبم ، كار خودش را مي كند.
سر و صداي كالسكه ها ، رفته رفته به غرش تندر شباهت پيدا ميكند ،
از ميان بوي تعفن خيابان ، هزار بو را تميز ميدهم و چشمهايم
چراغهاي رستوران و چراغهاي خيابان را به رعد و برق كور كننده تشبيه
ميكند. هر پنج تا حسم بيدارند و به شدت تحريك شده اند. رفته رفته
آن چيزي را كه تا دقايقي پيش ، قادر به ديدنش نبودم ، مشاهده ميكنم
ــ نوشته ي روي تابلو را ميخوانم: « صدف … »
چه كلمه ي عجيب و غريبي! درست ، هشت سال و سه ماه از عمرم ميگذرد
اما اين كلمه ، حتي يك بار هم كه شده ، به گوشم نخورده است. صدف!
چه ميتواند باشد؟ نكند اسم خود صاحب رستوران باشد؟ اما تا آنجايي
كه ميدانم اسم صاحب رستوران را روي تابلو بالاي سر در ورودي مي
نويسند ، نه روي تابلوي ديواري. ميكوشم صورتم را به طرف پدرم
بچرخانم و با صدايي گرفته مي پرسم:
ــ پدر جان ، صدف يعني چه ؟
سؤالم را نمي شنود ــ به آمد و شد انبوه آدم ها خيره شده است و تك
تك رهگذران را با نگاهش بدرقه ميكند … از نگاه او پيداست كه
ميخواهد حرفي به آنها بزند اما آن كلام شوم چون وزنه اي سنگين ، به
لبان لرزانش مي چسبد و نميتواند از دو لبش ، كنده شود. حتي چند
گامي از پي رهگذري بر ميدارد و آستين وي را لمس ميكند اما همين كه
مرد سر خود را به طرف او بر ميگرداند ، زير لب با شرمندگي ميگويد:
« ببخشيد » و به جاي نخستش بر ميگردد. سؤالم را تكرار ميكنم:
ــ پدر جان ، صدف يعني چه ؟
ــ يك نوع جانور … جانور دريايي …
و من ، اين جانور دريايي را در يك آن ، در نظرم مجسم ميكنم ــ
قاعدتاً بايد چيزي بين ماهي و خرچنگ دريايي باشد. و چون جانوري ست
آبزي ، البته از آن ، سوپ ماهي گرم و خوشمزه با چاشني فلفل خوش عطر
و برگ بو ، و يا خوراك ترشمزه ماهي با غضروف و ترشي كلم ، و يا سس
سرد خرچنگ با ترب كوهي و ساير مخلفاتش ، تهيه ميكنند. در يك چشم به
هم زدن ، در نظرم مجسم ميكنم كه اين جانور دريايي را از بازار مي
آورند و با عجله پاكش ميكنند و با عجله مي اندازندش توي ديگ … خيلي
عجله دارند … آخر همگي گرسنه اند … سخت گرسنه! بوي ماهي برشته و
سوپ خرچنگ از آشپزخانه به مشام ميرسد.
حس ميكنم كه اين بو ، سوراخ هاي بيني و سق دهانم را غلغلك ميدهد و
رفته رفته بر وجوم چيره ميشود … از رستوران و از پدرم و از تابلوي
سفيد رنگ و از آستينهايم ــ از همه جا و همه چيز ــ بوي سوپ ماهي
بلند ميشود و هر آن شدت پيدا ميكند بطوري كه بي اختيار شروع ميكنم
به جويدن. چنان مي جوم و چنان مي بلعم كه انگار تكه اي از اين
جانور دريايي را در دهان دارم …
آنقدر لذت مي برم كه نزديك است زانوانم تا شوند ، پس به آستين خيس
پالتو تابستاني پدرم چنگ مي اندازم تا بر زمين نيفتم. پدرم سراپا
ميلرزد و كز ميكند ــ سردش است …
ــ پدر جان ، صدف را در ايام پرهيز هم مي شود خورد ؟
جواب ميدهد:
ــ صدف را زنده زنده مي خورند … مثل لاك پشت ، لاك دارد اما … لاكش
از وسط نصف مي شود.
و در همان دم ، بوي دلاويز سوپ ماهي ، از غلغلك دادن كامم ، دست بر
مي دارد و توهماتم محو ميشوند … به همه چيز پي مي برم! زير لب
زمزمه ميكنم:
ــ چه نجاستي! چه كثافتي!
پس ، اين است صدف! حيواني شبيه به قورباغه را در نظرم مجسم ميكنم
كه توي لاكش نشسته است و از همانجا با چشمهاي درشت و براق خود ،
نگاهم ميكند و آرواره هاي نفرت انگيزش را مي جنباند. اين جانور
نشسته در لاك را ــ با آن چنگالها و چشمهاي درشت و آن پوست لزجش ــ
در نظرم مجسم ميكنم كه از بازار به رستوران مي آورند … بچه ها از
ترسشان قايم ميشوند و آشپز رستوران از سر كراهت و اشمئزاز چهره در
هم ميكشد ، سپس چنگال جانور را ميگيرد و آن را توي بشقاب ميگذارد و
به سالن رستوران مي برد. و آدمهاي گنده ، جانور را از توي بشقاب
بر ميدارند و آن را … زنده زنده ــ با آن چشمها و دندانها و
چنگالهايش ــ ميخورند! و جانور ، جيغ ميكشد و سعي ميكند لبهاي آدم
را گاز بگيرد …
رويم را در هم مي كشم اما … اما سبب چيست كه دندانهايم مشغول جويدن
شده اند؟ آنچه كه مي جوم ، جانوري ست تهوع آور و نفرت انگيز و
هولناك ، با اينهمه حريصانه ميخورمش و در همان حال بيم آن دارم كه
به بو و طعمش پي ببرم. يكي از جانورها را ميخورم و در همان لحظه ،
چشمهاي براق دومي و سومي در نظرم مجسم ميشوند … آنها را هم ميخورم
… بعد نوبت به دستمال سفره و بشقاب و گالوشهاي پدرم و تابلوي سفيد
رنگ ميرسد … آنها را هم ميخورم … هر آنچه را كه مي بينم ميخورم
زيرا حس ميكنم كه چيزي جز خوردن ، بيماري ام را درمان نخواهد كرد.
صدفهاي نفرت آور با چشمهاي هراس انگيزشان نگاهم ميكنند ؛ از اين
انديشه ، سراپا ميلرزم. با اينهمه ، باز دلم ميخواهد بخورمشان! فقط
بخورم! دستهايم را به جلو دراز ميكنم و با تمام وجوم فرياد ميكشم:
ــ صدف مي خواهم ! به من صدف بدهيد!
در همين دم ، صداي گرفته ي پدرم را مي شنوم:
ــ آقايان كمك كنيد! من از گدايي شرم دارم! اما ــ خداي من ــ رمقي
برايم نمانده!
دامان كتش را مي كشم و همچنان بانگ مي زنم:
ــ من صدف مي خواهم!
كنار من ، چند نفر خنده كنان مي پرسند:
ــ كوچولو ، تو مگر صدف هم مي خوري ؟
دو مرد با كلاه ملون ، روبروي من و پدرم ايستاده اند و خنده كنان
به چهره ام مي نگرند.
ــ پسرك تو صدف مي خوري ؟ راست مي گويي ؟ خيلي جالب است ؟ چه جوري
مي خوريش ؟
يادم مي آيد ، دستي قوي مرا به طرف رستوران غرق در نور ميكشاند.
چند دقيقه بعد ، عده اي به دورم حلقه زده اند و با خنده و كنجكاوي
تماشايم ميكنند. پشت ميزي نشسته ام و چيزي لزج و شورمزه را كه بوي
نا و گنديدگي از آن بلند ميشود ، ميخورم. با حرص و ولع ميخورم ــ
نه مي جوم ، نه نگاهش ميكنم ، نه مي پرسم … مي پندارم كه اگر چشم
بگشايم ، بدون شك چشمهاي براق و چنگ و دندان تيز جانور را خواهم
ديد …
ناگهان پي مي برم كه مشغول جويدن چيز سختي هستم. صداي قرچ و قروچ
به گوشم مي رسد. مردم مي خندند و مي گويند:
ــ ها ــ ها ــ ها! دارد لاك صدف را مي خورد! احمق جان ، لاك كه
خوردني نيست!
و بعد ، نوبت به عطش وحشتناك مي رسد. در بسترم دراز كشيده ام و از
شدت سوزش و بوي عجيبي كه در دهانم پيچيده است ، نميتوانم بخوابم.
پدرم در اتاق قدم ميزند ، دستهايش را با درماندگي تكان ميدهد و
زير لب من من كنان ميگويد:
ــ مثل اينكه سرما خورده ام. سرم … طوري ست كه انگار يك كسي توي آن
راه مي رود … شايد هم علتش اين باشد كه امروز … امروز چيزي نخورده
ام … راستي كه آدم عجيبي … آدم ابلهي هستم … مي بينم كه اين آقايان
بابت صدف ، ده روبل پول ميدهند … چرا چند روبل از آنها قرض نكردم؟
حتماً ميدادند.
بالاخره حدود ساعت 5 صبح مي خوابم و قورباغه اي را با چنگالهايش كه
توي لاك نشسته و چشمهايش دودو ميكند ، در خواب مي بينم. حدود ظهر ،
از شدت تشنگي ، چشم ميگشايم و با نگاهم ، پدرم را جست و جو ميكنم:
هنوز هم دارد قدم ميزند و دستهايش را در هوا تكان ميدهد …
کتابخانه مجازی
داستان های فارسی در حال تکمیل می باشد و
از پیشنهاد ها
نظرات و حمایت های علاقه مندان استقبال می کند