ايليا سرگي يويچ پپلف و همسرش كلئوپاترا پترونا ، پشت در اتاق ،
گوش ايستاده و حريصانه سرگرم استراق سمع بودند. از قرار معلوم در
پس در اتاق پذيرايي كوچكشان دو نفر به هم اظهار عشق ميكردند. «
اظهار كنندگان » عبارت بودند از ناتاشنكا دختر آقاي پپلف و شچوپكين
دبير آموزشگاه شهرشان. پپلف كه از شدت هيجان و بي تابي سراپا
ميلرزيد و دستهايش را به هم ميماليد ، زير لب نجواكنان گفت:
ــ دارد به قلاب نك مي زند! پترونا تو بايد حواست را كاملاً جمع
كني و همين كه صحبتشان به احساسات و اين جور حرفها رسيد فوراً بدو
و شمايل مقدسين را از روي ديوار بردار و راه بيفت تا دعاي خيرشان
كنيم … بايد غافلگيرشان كرد … بايد مچشان را سر بزنگاه بگيريم … و
دعاي خيرشان كنيم … دعاي خير كردن جزو امور مقدس است ، كسي را كه
دعاي خيرش كنند ، ديگر نميتواند از زير بار ازدواج شانه خالي كند …
اگر هم يك وقت خواست طفره برود ، ناچار با دادگستري سر و كار پيدا
ميكند.
و اما در همان لحظه و پشت همان در ، شچوپكين در حالي كه چوب كبريتي
را به شلوار شطرنجي خود ميكشيد تا بگيراند ، خطاب به ماشنكا ميگفت:
ــ از اين اخلاقتان دست برداريد! هرگز به شما نامه اي ننوشته ام!
دختر جوان كه يكبند ادا و اطوار مي آمد و گهگاه هيكل خود را در
آينه برانداز ميكرد ، جواب داد:
ــ شما گفتيد و من باور كردم! خط شما را فوري شناختم! راستي كه آدم
عجيب و غريبي هستيد! دبير تعليم خط و خطش اينقدر خرچنگ قورباغه! با
آن خط بدي كه داريد ، چطور ميتوانيد خوشنويسي ياد بدهيد؟
ــ هوم! … چه اهميتي دارد؟ در تعليم خط ، مهم اصل خوش نويسي نيست
بلكه مهم آن است كه شاگردها سر كلاس چرت نزنند. من وقتي شاگردهايم
را در حال چرت زدن مي بينم ، خط كش را بر ميدارم و مي افتم به
جانشان … تازه چه فرقي ميكند خط يكي خوب باشد يا بد؟ … من معتقدم
كه خط خوش يعني حرف مفت! مثلاً نكراسف با آنكه خط گندي داشت ،
نويسنده ي خوبي بود. نمونه ي خط او را در كتاب مجموعه ي آثارش چاپ
كرده بودند.
ــ بين شما و نكراسف از زمين تا آسمان تفاوت هست …
آنگاه آه كشيد و افزود:
ــ اگر نويسنده اي از من خواستگاري كند ، بي معطلي زنش ميشوم تا چپ
و راست بعنوان يادگاري برايم شعر بنويسد!
ــ اينكه كاري ندارد! من هم بلدم برايتان شعر بنويسم.
ــ مثلاً درباره ي چي ؟
ــ درباره ي عشق … احساسات … چشمهايتان … اشعاري بنويسم كه از خود
بي خود شويد … اشكتان در بيايد! راستي اگر برايتان شعر عاشقانه
بنويسم ، اجازه خواهيد داد ، دستتان را ببوسم؟
ــ چه تقاضاي مهمي؟! … الآنش هم اگر بخواهيد ، ميتوانيد دستم را
ببوسيد!
شچوپكين از جاي خود جهيد و با چشمهايي از حدقه برآمده ، لبهايش را
به دست نرم ناتاشنكا كه بوي صابون تخم مرغي مي داد ، فشرد. در همين
هنگام پپلف ، آرنج خود را شتابان به پهلوي كلئوپاترا پترونا زد ،
رنگ رخسارش به سفيدي گچ شد ، دگمه هاي كتش را با عجله انداخت و گفت:
ــ بجنب! شمايل! شمايل را از روي ديوار بردار! راه بيفت ، زن!
يالله بجنب!
آنگاه بدون اتلاف وقت ، در اتاق را چارطاق باز كرد و دستهايش را به
طرف آسمان گرفت و با چشمهاي آلوده به اشكش پلك زد و گفت:
ــ بچه ها! … دعاي خيرتان ميكنم … بچه هاي عزيز … خداوند خوشبختتان
كند … اولاد فراوان داشته باشيد …
مادر نيز كه از فرط خوشحالي اشك مي ريخت ، گفت:
ــ من … من هم دعاي خيرتان مي كنم … عزيزان من انشاالله خوشبخت
شويد ، پا به پاي هم پير شويد!
آنگاه رو كرد به شچوپكين و ادامه داد:
ــ آه ، شما يگانه گنجينه ام را از من مي گيريد! دخترم را دوست
داشته باشيد … با او مهربان باشيد …
دهان شچوپكين بينوا از ترس و تعجب باز ماند ، شبيخون والدين
ناتاشنكا آنقدر جسورانه و غيرمنتظره بود كه مرد جوان فرصت نيافت
حتي كلمه اي بر زبان بياورد. در حالي كه از وحشت سراپا ميلرزيد ،
با خود فكر كرد: « اي داد بيداد ، دم به تله دادم! غافلگيرم كردند!
كار زار است! محال است بتوانم از اين معركه جان سالم بدر ببرم! »
بناچار سر خود را از سر تسليم خم كرد تا شمايل را بالاي آن بگيرند
، انگار ميخواست بگويد: « تسليم ميشوم! » پدر ناتاشنكا كه او نيز
اشك ميريخت ، گفت:
ــ دعا … دعاي خير مي كنم. ناتاشنكا دخترم … برو كنارش بايست …
پترونا ، شمايل را بده من …
اما در اين لحظه ، پدر ناگهان از گريستن باز ماند و چهره اش از شدت
خشم ، كج و معوج شد. با حالتي آكنده از غيظ و عصبانيت رو كرد به
پترونا و داد زد:
ــ خنگ خدا! كله پوك! ببين بجاي شمايل چه ميدهد دستم!
ــ واي خدا مرگم بده!
راستي مگر چه شده بود ؟
شچوپكين نگاه آميخته به ترس و وحشت خود را به شمايل دوخت و در همان
آن پي برد كه نجات يافته است: در آن هير و وير ، والده ي ناتاشنكا
بجاي شمايل مقدس ، عكس لاژچنيكف نويسنده را از ديوار برداشته بود.
پپلف پير و كلئوپاترا پترونا تصوير در دست ، حيران و شرمنده
ايستاده بودند. در اين ميان آقاي دبير با استفاده از آشفتگي وضع ،
پا به فرار گذاشت.
بوقلمون صفت
اچوملف ، افسر كلانتري ، شنل نو بر تن و بقچه ي كوچكي در دست ، در
حال عبور از ميدان بازار است و پاسباني موحنايي با غربالي پر از
انگور فرنگي مصادره شده ، از پي او روان. سكوت بر همه جا و همه چيز
حكمفرماست … ميدان ، كاملاً خلوت است ، كسي در آن ديده نميشود …
درهاي باز دكانها و ميخانه ها ، مثل دهانهاي گرسنه ، با نگاهي
آكنده از غم و ملال ، به روز خدا خيره شده اند ؛ كنار اين درها ،
حتي يك گدا به چشم نميخورد. ناگهان صدايي به گوش ميرسد كه فرياد
ميكشد:
ــ لعنتي ، حالا ديگر گازم ميگيري؟! بچه ها ولش نكنيد! گذشت آن
روزها ، حالا ديگر گاز گرفتن ممنوع است! بچه ها بگيريدش! آهاي …
بگيريدش!
و همان دم ، زوزه ي سگي هم به گوش ميرسد. اچوملف به آن سو مي نگرد
و سگي را مي بيند كه سراسيمه و مضطرب ، روي سه پاي خود ورجه ورجه
كنان از توي انبار هيزم پيچوگين تاجر بيرون مي جهد و پا به فرار
ميگذارد. مردي هم با پيراهن چيت آهار خورده و جليتقه ي دگمه باز ،
از پي سگ ميدود. مرد ، همچنانكه ميدود اندام خود را به طرف جلو خم
ميكند ، خويشتن را بر زمين مي اندازد و به دو پاي سگ ، چنگ مي
افكند. زوزه ي سگ و بانگ مرد ــ « ولش نكنيد! » ــ بار ديگر شنيده
ميشود. از درون دكانها ، چهره هايي خواب آلود ، سرك ميكشند و لحظه
اي بعد ، عده اي ــ انگار كه از دل زمين روييده باشند ــ كنار
انبار هيزم ازدحام ميكنند.
پاسبان ، رو ميكند به افسر و مي گويد:
ــ قربان ، انگار اغتشاش و بي نظمي راه افتاده! …
اچوملف نيم چرخي به سمت چپ مي زند و به طرف جمعيت مي رود. دم در
انبار ، مردي كه وصفش رفت با جليتقه ي دگمه باز خود ديده ميشود ــ
دست راستش را بلند كرده است و انگشت آغشته به خونش را به جمعيت ،
نشان ميدهد. قيافه ي نيمه مستش انگار كه داد ميزند: « حقت را
ميگذارم كف دستت لعنتي! » انگشت آغشته به خون او ، به درفش پيروزي
ميماند. افسر كلانتري ، نگاهش ميكند و استاد خريوكين ــ زرگر
معروف ــ را بجا مي آورد. باني جنجال نيز ــ يك توله ي تازي سفيد
رنگ با پوزه ي باريك و لكه ي زردي بر پشت ــ با دستهاي از هم گشوده
و اندام لرزان ، در حلقه ي محاصره ي جمعيت ، همانجا روي زمين نشسته
است. چشمهاي نمورش ، از اندوه و از وحشت بيكرانش حكايت ميكند.
اچوملف ، صف جمعيت را ميشكافد و مي پرسد:
ــ چه خبر شده؟ به چه مناسبت؟ اينجا چرا؟ … تو ديگر انگشتت را چرا؟
… كي بود داد مي زد؟
خريوكين توي مشت خود سرفه اي ميكند و مي گويد:
ــ قربان ، داشتم براي خودم مي رفتم ، كاري هم به كار كسي نداشتم …
با ميتري ميتريچ درباره ي مظنه ي هيزم حرف مي زديم … يكهو اين
حيوان لعنتي پريد و بيخود و بي جهت ، انگشتم را گاز گرفت … ببخشيد
قربان ، من آدم زحمتكشي هستم … كارهاي ظريف ميكنم … من بايد خسارت
بگيرم ، آخر ممكن است انگشتم را نتوانم يك هفته تكان بدهم … آخر
كدام قانون به حيوان اجازه ميدهد؟ … اگر بنا باشد هر كسي آدم را
گاز بگيرد ، بهتره سرمان را بگذاريم و بميريم …
اچوملف سرفه اي ميكند ، ابروانش را بالا مي اندازد و با لحن جدي مي
گويد:
ــ هوم! … بسيار خوب … سگ مال كيست؟ من اجازه نميدهم! يعني چه؟
سگهايشان را توي كوچه و خيابان ، ول ميكنند به امان خدا! تا كي
بايد به آقاياني كه خوش ندارند قوانين را مراعات كنند روي خوش نشان
داد؟ صاحب سگ را ، هر پست فطرتي كه ميخواهد باشد ، چنان جريمه كنم
كه ول دادن سگ و انواع چارپا ، يادش برود! مادرش را به عزايش
مينشانم! …
آنگاه رو ميكند به پاسبان و مي گويد:
ــ يلديرين! ببين سگ مال كيست و موضوع را صورتمجلس كن! خود سگ را
هم بايد نفله كرد. فوري! احتمال ميرود هار باشد … مي پرسم: اين سگ
مال كيست؟
مردي از ميان جمعيت مي گويد:
ــ غلط نكنم بايد مال ژنرال ژيگانف باشد.
ــ ژنرال ژيگانف؟ هوم! … يلديرين بيا كمكم كن پالتويم را در آرم …
چه گرمايي! انگار ميخواهد باران ببارد …
بعد ، رو ميكند به خريوكين و ادامه ميدهد:
ــ من فقط از يك چيز سر در نمي آورم: آخر چطور ممكن است سگ به اين
كوچكي گازت گرفته باشد؟ او كه قدش به انگشت تو نميرسد! سگ به اين
كوچكي … و تو ماشاالله با آن قد ديلاقت! … لابد انگشتت را با ميخي
سيخي زخم كردي و حالا به كله ات زده كه دروغ سر هم كني و بهتان
بزني. امثال تو ارقه ها را خوب ميشناسم!
يك نفر از ميان جمعيت مي گويد:
ــ قربان ، خريوكين محض خنده و تفريح مي خواست پوزه ي سگ را با آتش
سيگار بسوزاند ، سگه هم ــ بالاخره خل كه نيست ــ پريد و انگشت او
را گاز گرفت … خودتان كه ميشناسيد اين آدم چرند را!
خريوكين داد مي زند:
ــ آدم بي قواره ، چرا دروغ مي گويي؟ تو كه آنجا نبودي! چرا دروغ
سر هم مي كني؟ جناب سروان ، خودشان آدم فهميده اي هستند ، حاليشان
ميشود كي دروغ ميگويد و كي پيش خدا روسفيد است … اگر دروغ گفته
باشم حاضرم محاكمه ام كنند … قاضي قانونها را خوب بلد است … گذشت
آن زمان … حالا ديگر ، قانون همه را به يك چشم نگاه ميكند … تازه ،
داداش خودم هم در اداره ي ژاندارمري خدمت ميكند …
ــ جر و بحث موقوف!
در اين لحظه پاسبان با لحني جدي و با حالتي آميخته به ژرف انديشي
مي گويد:
ــ نه ، نبايد مال ژنرال باشد … ژنرال و اين جور سگ؟ … سگ هاي
ايشان از نژاد اصيل اند …
ــ مطمئني ؟
ــ بله قربان ، مطمئنم …
ــ خود من هم مي دانستم. سگهاي ژنرال ، گران قيمت و اصيل اند ، حال
آنكه اين سگه به لعنت خدا نمي ارزد! نه پشم و پيله ي حسابي دارد ،
نه ريخت و قيافه و هيكل حسابي … نژادش ، حتماً پست است … مگر ممكن
است ژنرال ، اين جور سگها را در خانه اش نگه دارد؟! … عقل و
شعورتان كجا رفته؟ اين سگ اگر گذرش به مسكو يا پتربورگ مي افتاد
ميدانيد باهاش چكار ميكردند؟ قانون ، بي قانون فوري خفه اش ميكردند!
گوش كن خريوكين ، حالا كه به تو خسارت وارد آمده نبايد از شكايتت
بگذري … حق اين نوع آدمها را بايد كف دستشان گذاشت! وقت آن است كه
…
پاسبان ، زير لب مي گويد:
ــ اما شايد هم مال ژنرال باشد … روي پوزه اش كه نوشته نشده … چند
روز پيش ، حيواني شبيه اين را در خانه ي ژنرال ديده بودم.
صدايي از ميان جمعيت مي گويد:
ــ من مي شناسمش. مال ژنرال است!
ــ هوم! … يلديرين ، برادر سردم شد ، پالتويم را بنداز روي شانه
هام … چه سوزي! … لرزم گرفت … اصلاً سگ را ببر خدمت ژنرال و خودت
از ايشان پرس و جو كن … به ايشان بگو كه سگ را من پيدا كردم و
فرستادم خدمتشان … در ضمن به ايشان يادآوري كن كه سگ را در كوچه و
خيابان ، رها نكنند … شايد اين حيوان ، سگ گران قيمتي باشد و اگر
هر رهگذري بخواهد آتش سيگارش را به پوزه ي سگ بيچاره بچسباند ، چه
بسا از اين زبان بسته چيزي باقي نماند. حيوانيست ظريف … و اما تو ،
كله پوك بيشعور . دستت را بگير پايين! لازم نيست آن انگشت احمقانه
ات را به معرض نمايش بگذاري! اصلاً همه اش تقصير خودت است! …
ــ اونهاش ، آشپز ژنرال دارد مي آيد اين طرف ، خوب است ازش بپرسيد
… هي ، پروخور! بيا اينجا جانم! نگاهي به اين سگ بنداز … مال شماست؟
ــ چه حرفها! ما هيچ وقت از اين سگها نداشتيم!
اچوملف مي گويد:
ــ اين كه پرسيدن نداشت! معلوم است كه ولگرده! احتياج به اين همه
جر و بحث هم ندارد! … وقتي من مي گويم ولگرده ، حتماً ولگرده …
بايد كارش را ساخت.
پروخور همچنان ادامه ميدهد:
ــ گفتم مال ما نيست ، مال اخوي ژنرال است ؛ هماني كه از چند روز
به اين طرف مهمان ماست. ژنرال خودمان علاقه ي چنداني به سگ شكاري
ندارد ، ولي اخوي شان طرفدار اين جور سگهاست …
اچوملف با لحني آميخته به محبت مي پرسد:
ــ مگر اخوي ايشان تشريف آورده اند اينجا؟ ولاديمير ايوانيچ را مي
گويم ، خداي من! اصلاً خبر نداشتم! لابد مهمان برادرشان هستند …
ــ بله مهمان هستند …
ــ خداي من … لابد دلشان براي برادرشان تنگ شده بود … و مرا ببين
كه اصلاً خبر نداشتم! پس سگ مال ايشان است؟ واقعاً خوشحالم … بيا
با خودت ببرش خانه … سگ بدي نيست … حيوان زبر و زرنگي است … پريد و
انگشت آن يارو را گاز گرفت! ها ــ ها ــ ها … حيوانكي دارد ميلرزد
… ناكس كوچولو هنوز هم دارد مي غرد … چه با نمك! …
پروخور توله را صدا مي زند و همراه سگ از در انبار دور ميشود …
جمعيت به ريش خريوكين مي خندد. اچوملف با لحني آميخته به تهديد ،
بانگ ميزند:
ــ صبر كن ، به حسابت مي رسم!
آنگاه شنل را به دور تن خود مي پيچد و ميدان بازار را ترك مي كند.
زندگي زيباست
( براي آنهايي كه قصد انتحار دارد )
زندگي ، چيزي ست تلخ و نامطبوع اما زيباسازي آن كاري ست نه چندان
دشوار. براي ايجاد اين دگرگوني كافي نيست كه مثلاً دويست هزار روبل
در لاتاري ببري يا به اخذ نشان « عقاب سفيد » نايل آيي يا با
زيبارويي دلفريب ازدواج كني يا به عنوان انساني خوش قلب شهره ي دهر
شوي ــ نعمتهايي را كه برشمردم ، فناپذيرند ، به عادت روزانه مبدل
ميشوند. براي آنكه مدام ــ حتي به گاه ماتم و اندوه ــ احساس
خوشبختي كني بايد: اولاً از آنچه كه داري راضي و خشنود باشي ،
ثانياً از اين انديشه كه « ممكن بود بدتر از اين شود » احساس
خرسندي كني و اين كار دشواري نيست:
وقتي قوطي كبريت در جيبت آتش ميگيرد از اينكه جيب تو انبار باروت
نبود خوش باش ، رو خدا را شكر كن.
وقتي عده اي از اقوام فقير بيچاره ات سرزده به ويلاي ييلاقي ات مي
آيند ، رنگ رخساره ات را نباز ، بلكه شادماني كن و بانگ بر آر كه:
« جاي شكرش باقيست كه اقوامم آمده اند ، نه پليس! »
اگر خاري در انگشتت خليد ، برو شكر كن كه: « چه خوب شد كه در چشمم
نخليد! »
اگر زن يا خواهر زنت بجاي ترانه اي دلنشين گام مي نوازد ، از كوره
در نرو بلكه تا مي تواني شادماني كن كه موسيقي گوش ميكني ، نه زوزه
ي شغال يا زنجموره ي گربه.
رو خدا را شكر كن كه نه اسب باركش هستي ، نه ميكرب ، نه كرم تريشين
، نه خوك ، نه الاغ ، نه ساس ، نه خرس كولي هاي دوره گرد … پايكوبي
كن كه نه شل هستي ، نه كور ، نه كر ، نه لال و نه مبتلا به وبا …
هلهله كن كه در اين لحظه روي نيمكت متهمان ننشسته اي ، روياروي
طلبكار نايستاده اي و براي دريافت حق التأليفت در حال چانه زدن با
ناشرت نيستي.
اگر در محلي نه چندان پرت و دور افتاده سكونت داري از اين انديشه
كه ممكن بود محل سكونتت پرت تر و دور افتاده تر از اين باشد
شادماني كن.
اگر فقط يك دندانت درد ميكند ، دل به اين خوش دار كه تمام
دندانهايت درد نمي كنند.
اگر اين امكان را داري كه مجله ي « شهروند » را نخواني يا روي بشكه
ي مخصوص حمل فاضلاب ننشسته و يا در آن واحد سه تا زن نگرفته باشي ،
شادي و پايكوبي كن.
وقتي به كلانتري جلبت ميكنند از اينكه مقصد تو كلانتري ست ، نه
جهنم سوزان ، خوشحال باش و جست و خيز كن.
اگر با تركه ي توس به جانت افتاده اند هلهله كن كه: « خوشا به حالم
كه با گزنه به جانم نيفتاده اند! »
اگر زنت به تو خيانت مي كند ، دل بدين خوش دار كه به تو خيانت مي
كند ، نه به مام ميهن.
و قس عليهذا … اي آدم ، پند و اندرزهايم را به كار گير تا زندگي ات
سراسر هلهله و شادماني شود.
« البته اين نوشتار را نمي توان داستان ناميد! »
کتابخانه مجازی
داستان های فارسی در حال تکمیل می باشد و
از پیشنهاد ها
نظرات و حمایت های علاقه مندان استقبال می کند