Free Web Site - Free Web Space and Site Hosting - Web Hosting - Internet Store and Ecommerce Solution Provider - High Speed Internet
Search the Web
خانه  |  بازگشت تماس با کتابخانه  ا

عقرب

آدم نرمخو و مهربانی بود. فاصله چشمانش از هم بسیار کم بود، این خصوصیت معمولا حقه باز بودن آدم را می رساند. ابروهایش بالای بینی به هم پبوسته بود و معنی این به هم پیوستگی چیزی نیست، مگر از کوره در رفتن ناگهانی. او بینی بلند و نوک تیزی داشت که دلالت بر کنجکاوی سیری ناپذیر می کند. لاله گوش هایش بیش از حد معمول رشد کرده بود و این تمایل انسان به جنایتکاری را نشان می دهد. روزی از او پرسیدند که چرا از خانه خارج نمی شود و بین مردم نمی رود. چهره اش را در آینه نگاه کرد و وقتی حرکت زشت و عصبی عضلات کنار لبش را دید، گفت: "آدم خوبی نیستم".

خودش را غرق کتاب خواندن کرد. وقتی همه کتاب ها را از سطر اول تا آخر خواند، مجبور شد برای خریدن کتاب های تازه به کوچه و بازار برود. توی دلش گفت: "خدا کند اتفاق بدی نیفتند". و راه افتاد. همان طور که در خیابان می رفت، خانمی او را صدا زد و از او خواهش کرد پولش را خرد کند.

این خانم چشمان بسیار نزدیک بین داشت، به همین خاطر هم مجبور شد چند بار پول هایش را این دست و آن دست کند و بشمارد. در همین موقع عقرب به یاد چشم های خودش افتاد که فاصله شان از هم بسیار کم بود. ناگهان وسوسه شد از نزدیک بین بودن خانم سوء استفاده کند و چند برابر پول از او بگیرد، اما خیلی زود صرف نظر کرد.

در تراموا غریبه ای پایش را لگد کرد و با زبانی بیگانه او را به باد ناسزا گرفت. عقرب بی درنگ یاد ابروهای به هم پیوسته خودش افتاد و ناسزای مرد را که چیزی هم از آن سر در نیاورده بود، به عنوان معذرت خواهی تلقی کرد. از تراموا که پیاده شد، جلوی پایش روی زمین کیف پولی افتاده بود.
عقرب یاد شکل و شمایل بینی اش افتاد. در نتیجه نه تنها خم نشد تا کیف را بردارد، بلکه حتی رویش را هم برنگرداند.

در کتاب فروشی کتابی را که مدت ها بود دنبالش می گشت، پیدا کرد. اما کتاب بسیار گران بود. با وجود این می توانست به سادگی آن را در جیب پالتویش بیندازد و از مغازه خارج شود. عقرب به یاد لاله گوش هایش افتاد و بی درنگ کتاب را سر جایش گذاشت و کتاب دیگری برداشت. زمانی که می خواست پول کتاب را بدهد، یکی از آن آدم های اهل کتاب جلویش سبز شد و با لحنی شکوه آلود گفت: "این درست همان کتابی است که سال ها دنبالش می گشتم. حالا تو می خواهی آن را بخری؟".
عقرب به یاد حرکت زشت و عصبی عضلات کنار لبش افتاد و گفت: "بسیار خوب، کتاب را شما بردارید".

آن مرد نزدیک بود از خوشحالی به گریه بیفتد. او کتاب را با هر دو دستش به سینه فشرد و رفت. فروشنده گفت: "این مرد از مشتریان خوب من است. اما برای شما هم سر انجام چیزی پیدا می شود".
و از قفسه کتاب ها درست همان کتابی را که عقرب اول برداشته بود، آورد.
عقرب سرش را تکان داد و گفت: "از پس قیمتش بر نمی آیم".
فروشنده گفت: "چرا، بر می آیید. ارزش محبت خیلی بیشتر از این هاست. هر چقدر دوست دارید، بپردازید".
عقرب از شادی به خود لرزید و نزدیک بود گریه اش بگیرد. کتاب را با هر دو دست محکم به سینه فشرد و چون دستش بند بود، در موقع خداحافظی به جای دست دادن به فروشنده نیشش را در دست او گذاشت. فروشنده نیز آن را فشرد و جان به جان آفرین تسلیم کرد
.
 

کتابخانه مجازی داستان های فارسی در حال تکمیل می باشد و

 از پیشنهاد ها نظرات و حمایت های علاقه مندان استقبال می کند

ا