Free Web Site - Free Web Space and Site Hosting - Web Hosting - Internet Store and Ecommerce Solution Provider - High Speed Internet
Search the Web
خانه  |  بازگشت تماس با کتابخانه  ا

نقشبندان

 وقتي رسيديم در خم  رو به رو زني سوار بر دوچرخه مي گذشت . هنوز  هم مي گذرد ،  با  بالاتنه اي  به خط مايل پوشيده  به بلوز آستين كوتاه سفيد ، ركاب مي زند و مي رود و موهايش بر شانه اي كه رو به درياست باد مي خورد و به جايي نگاه مي كند كه بعد ديديم  ، وقتي كه  زن ديگر نبود خياباني كه به محاذات اسكله مي رفت و بعد به چپ مي پيچيد تا به جايي برسد كه هنوز هست اما نشد كه ببينيم . زن رفته بود . تقصير هيچ كداممان  نبود كه ديگر نديديمش  گرچه وقتي  ديدم كه  نيست  فكر كرئم كه شيرين به عمد نگذاشت . با اين همه هنوز  مي بينمش كه گوشه ي  بلوزش باد مي خورد   شلوارش  كتان مشكي بود  صندل اين پايش را هم ميبينم  كه  بند پشت پايش را نبسته است  پا مي زند و صورتش را راست  رو به باد گرفته است و مي رود  . يك لحظه كنار پياده رو ايستاديم  تا شيرين پياده شود و سيگاري  براي هر دوتامان  بگيرد و من فقط  فرصت كردم يك بار هم بالاتنه ي خم شده و سر برافراشته رو به بادش را با موهاي  خرمايي بر متن آبي و آرام دريا ببينم  بعد وقتي به سر پيچ  رسيديم  يادمان رفت ، چون با سوت  كشتي  به دريا  نگاه كرديم . داشت پهلو مي گرفت و مازيار و زهره روي عرشه  دست به نرده  ايستاده بودند  دست  تكان  نمي دادند . بعد به صرافت  زن افتادم  كه ديدم  خيابان  تا آنجا كه پيچ مي خورد  خالي است . اما روي اسكله عده اي ايستاده بودند و ماشينهاشان را به محاذات اسكله ، سپر به سپر ،  پارك كرده بودند  و مثل شيرين كه پياده شده بود  دست تكان مي دادند  . خواستم به بهانه ي پارك كردن  جلوتر بروم . شيرين گفت :  مگر نمي بيني كه جا نيست ؟ همين جا باش  ما حالا مي آييم

آن آخر سر پيچ جا بود . فكر كردم پس هنوز اميدي هست  كه با هم برگرديم . نيامد . پس نديده بود كه ركاب مي زند و مي رود . حالا هم مي رود  حتي اگر پير شده باشد  مثل من يا حتي شيرين  و صبح به صبح  به مهتابي  يكي از آن خانه هاي دو طبقه ي رو به دريا مي آيد  با بلوز سفيد و شلوار كتان مشكي  دستي  بر نرده  مي گذارد  تا آن  دست  را سايبان صورت  برافراشته ي رو به دريا بكند و ببيند كه بر عرشه از تازه رسيدگان چه كسي آشناست

 هميشه همين طور ها  مي شود  مثل من كه  حالا اين جا هستم  در اين بهار خواب و مشرف  به كوچه اي بي عابر و چشم اندازم  بامهاي  كاهگلي  است  كه رنگ يكدستشان  را فيروزه ي گنبد دوازده ترك بابا اسماعيل مي شكند  تا كي  باز بهار شود  و كارت  پستال شيرين  با يك هفته  يا حتي ده روز تأخير برسد  . سالگرد  ازدواجمان  هم يادش مانده است  و هر بارهمان كارت پستال كاجهاي سبز را مي فرستد با  لكه ي زردي به جاي خورشيد ، انگار كه  ده دوازده تايي كارت يك شكل خريده باشد يا حتي بيست و چند تا ، اگر تا آن  وقت بماند  يا يادش  بماند . بچه ها  مازيار  و زهره  هم  فقط  سالي دو تامه مي نويسند  كه حالا ديگر همه اش انگليسي است  هر بار هم  عذر مي خواهند كه فارسي  يادشان  رفته است  و من نه كارت پستال مي فرستم  و نه نامه اي مي نويسم

 بله همين طور هاست  آدم دنبال چيز ديگري مي رود اما به جايي ديگر مي رسد  مثل همان  اوايل  جنگ  وقتي  در وضعيت قرمز آدم  بيرون بود  و دست به  ديوار مي رفت  تاريكي  چنان  غليظ بود كه انگار تاريكي  مي بردمان  يا مثل  ما  دو تا كه  به پيشواز بچه ها  رفتيم  تا يك ماهي  همه با هم يك جا بمانيم و كم كم  به بچه ها بفهمانيم  كه چرا مي خواهيم  جدا بشويم  يا من بگويم كه چرا  برمي گردم  اما  حالا به اينجا رسيده ايم  و هر بار  هم كه به ياد چيزي  مي افتم  كه آنجا هست  يا نامه اي مي رسد يا كارت پستالهاي  يك شكل و يك اندازه مي رسند  فقط همان خم خيابان را مي بينم  و خورشيد را كه بزرگ اما سرد سر از دريا برآورده است  و افق رو به رو را نارنجي مايل به زرد كرده است . نه ، خورشيد از آن  راسته كه بالا  مي رفتيم  پيدا نبود ، فقط رنگ  نارنجي مايل به زرد  افق بود  و در خيابان و حتي كنار ساحل ، وقتي باز نگاه كردم  كسي  نبود  . اما هست ،  مثل نوار فيلمي كه همه اش  برداشتهاي نكرر است  از آنچه ديده ام .براي همين  هر روز صبح از ساعت شش و نيم كه  لقمه اي مي خورم  و اين كرم ننه رباب  را مي قرستم كه تا پيش از ظهر به هر جا مي خواهد برود ، تا من بنشينم  مگر اين بار بشود و بعد  وقتي در نمي آيد مي آيم به اين بهار خواب تا نيم ساعت هم شده توي اين صندلي چرمي بنشينم  و به هيچ چيز  فكر نكنم . نمي شود  .  آدم تنها نمي تواند  باشد ،  حتي  سنگ هم  يك  تكه  كلوخ  هم تنها نيست  يا آن  بند درخت  كه  حالا  فقط يك پيراهن سفيد مردانه  رويش  تاب مي خورد  و به هر ده دقيقه  زن  لچك به سري مي آيد تا باز برش گرداند

 به شيرين  اگر راستش  را مي گفتم  حتما مي گذاشت يك  شب ديگر بمانيم  با بچه ها و حتي  در همان  مهمانخانه ي  سوت و كور .  گفته بودند  فقط يك جا هست . سه خيابان  كه  بيشتر نداشت . يكي را نديديم  و آن يكي هم  كه به محاذات اسكله بود  و خانه ي جاشوها  يا كارمندان دفتري بندر و پست و بانك بود  . همان  اوايل  اين يكي  خيابان پيدايش كرديم . باز هم  مي شد برگرديم  به همان جا و وقتي بچه ها  را راضي كرديم ، يك شب ديگر بمانيم   تا من  باز فردا  ببينمش  كه ساعت  نه ربع كم از ساحل اين طرف مي آيد ، بعد  ركاب زنان تمام پيچ را با پشت خم و سر برافراخته  رو به باد مي رود . مازيارمان هم خواست  بمانيم  اما زهره  همه اش مي پرسيد : چرا با هم آمديد ؟  طوري شده ؟

حالا همان جاست . بيست و دو ساله  است  . شوهر و دو بچه ي دوقلو دارد كه  عكسهاشان را دارم  همين  پارسال  نه  پيرارسال  با نامه اش  فرستاد   تازه متولد شده بودند  و يكي  اين طرف   يكي آن  طرف  روي دامنش  خوابيده اند  و ديويد هم  بالاي  سرشان  خم شده است و سرش  را گذاشته  است روي موهاي  زهره  كه به من  رفته است  . چاقتر از  وقتي است كه هنوز  چيزي  از فارسي  سرش  مي شد :  پاپا ، من  حالا چاقتر هستم . اما هواهم رفت كه خودم را لاغر كنم  مثل آن وقت كه  تو اينجا آمدي

 لاغر و سبزه بود  با  موهاي  سياه  و بلند  . گمان نمي كنم  دانشكده اش  را تمام  كرده باشد  گفتم :  چطور است شب را اينجا  بمانيم ؟

 دست بر شانه ي شيرين  گذاشت : باشد  بمانيم

شيرين فقط  شانه بالا انداخت . حالا هم  هر سال جايي است :  اول كه لندن  بود  بعد رفت آلمان ،  كارت پستالها را آنجا خريد بعد از كانادا  تبريك عيد فرستاد  حالا از نيويورك مي فرستد  ،  كارت پستالهاي آلماني  را از آنجامي فرستد . براي  تبريك عيد هم فقط  دو خط مي نويسد : آقاي جواد بهزاد عزيز ، اين عيد باستاني را كه يادگار اجداد ماست  به شما و خانواده ي محترمتان تبريك عرض  نموده  سلامتي  و شادكامي شما را از درگاه  ايزد منان  خواستاريم

هر سال هم خطش پس مي رود  انگار از روي سرمشقي  رو نويس  مي كند  و هر بار  د يا ر  يا حتي  دو نقطه اي جايي  كم  ميگذارد  بچه ها  در تعطيلات  عيد ميلاد و تابستان نامه  مي نويسند  اوايل به فارسي   بعد كه نامه ي  مازيار  از استراليا رسد  يك  دريمان  به فارسي  و انگليسي  بود  حالا  ديگر فقط به انگليسي  مي نويسد  كتابهايي هم مي خواند  به فارسي  تا يادش نرود  گاهي  هم  سوالي مي كند  مثلا جايي مي بيند  كه عربسك نوشته اند  كه مي خواهد  بداند  به فارسي چه مي گوييم  يا مينياتور را به  فارسي چه گفته ايم  يا  موزاييك را .  مهندس  معدن  است  زن ژاپني  گرفته است  و چنذ پچه هم دارند نشمرده ام . آخر هر نامه  هم  ساچيگكو و فلان و فلان و فلان   سلام  مي رسانند به پدربزرگشان   حداقل  اين يكي  يادش  نرفته است    هيچ  وقت هم  به  خلاف خواهرش  گله نمي كند  كه چرا جوابش  را نمي دهم  . چه  بنويسم ؟  يا  كدام  را  بقرستم وقتي  هنوز  تمام نكرده ام ؟  شيرين نوشت كه  تو  بيا ،  رفتم .اما از آنجا  يك ماه هم نشده  برگشتم .  گفتم  هر چه هست  مال شما  من بازنشتگي ام هست و آن  خانه ي  پدري

 خطي هم گاهي مي كشم و مي فروشم  . نمي كشم و نمي شود انگار آدم  بخواهد  راه بر تاريكي  ببندد  . مهمتر از همه  كانون نور است  و سمت غلظت سايه . صبح ديگر هوا آفتابي بود  اما شايد  در سايه ي كشتي  مي رفت . ولي  صورتش  روشن  است  و تارهاي  مواج موهاي خرمايي اش  كنار خط  گردن  و روي  شانه ي آن  طرف  طلايي مي زد . كشتي هم بايد  باشد و آفتابي  كه حتما  سرد  و بزرگ  بر بالاي  افق آويخته  بود بچه ها هم بايد  باشند  كه بالاخره  وقتي شيرين را ديدند  دست تكان  دادند  شيرين هم دست تتكان مي داد  و حالا در نيويورك صندوقدار  فروشگاه  لباس  بچه گانه است  و شب با قطار مي رود  تا نزديكي هاي  خيابان  بيست و ففتم  و بعد  پياده  تا ساختمان  نمي دانمن چندم  و تا طبقه ي پنجم  هم  از پله  ها مي رد  بالا  و به آپارتماني كه فقط  دو صندلي  راحتي  دارد و يك كاناپه  كه شبها تخت مي شود و هر شش ماه  هم مجبور است شيمي  درماني بشود  يا اصلا بگذارد يك جاي ديگرش را ببرمد . نديده ام .يك چراغ  مالعه  هم كنار كاناپه يا تخت  شبهاش  هست  كه وقتي قرصش را مي خورد  و چشمبندش  را  مي زند  دستش  را دراز مي كند و چراغش را  خاموش مي كند  و در آن تاريكي  بي هاله  يا مرز اصلا  به صرافت نمي افتد كه چرا  باز گفتم : من كه فكر مي كنم بهتر بود يك شب ديگر آنجا مي مانديم

شيرين  گفت :  كه چه بشود ؟  مگر نديدي ؟

گفتم :  شايد يك اتاق ديگر برايمان خالي مي كرد

  فقط  يك اتاق خالي داشت  دير وقت رسيديم  رديف چراغهاي  زرد خيابان روشن بود.  مه هم بود  غليظ نبود  فانوس دريايي  را در آن دورها  مي ديديم  سر در  مهمانخانه  روشن نبود  در ورودي  دو لنگه بود  پرده هاش  را هم كشيده بودند.  بالاي در از نور چراغ  سر تير  روشن بود  ماشين  را همان جا  طرف چپ  گذاشتيم  و پياده  شديم  شيرين از آن طرف و من از اين طرف  از لندن تا آنجا همان قدر حرف زده بوديم كه دو آدم  غريبه  حرف مي زنند  وقتي بالاجبار همسفر باشند . نمي توانست  بيايد .  به آلمان  مي رفت  و من بعد از اينكه شش ماه  در تركيه  انتظار كشيده بودم  فقط  براي دو ماه  اجازه ي اقامت  گرفته بودم . بچه ها را  فرستاده بود  هلند با  همكلاسي هاشان . دعوا نكرديم . گفت : نمي آيم  مي بيني كه نمي توانم

 ناشنم هم داد . سطح صافي  بود  با  دو خط  مايل . سرم را زير انداختم  اما  وقتي به صرافت  افتادم  كه بايد  چيزي  بگويم  تا مثلا دلداريش  بدهم  و سر هم بلند كردم ديدم با دو پستان  پر رو به به روين  استاده است  و دارد دكمه هاي  بلوز چهارخانه اش  را مي بندد  موهايش  هنوز  بود .  اينهاست ،  باز هم هست  ،  اما نمي خواهم  و هر  روز از شش و نيم تا همين  ساعت  فقط  همان رو به رو  را طرح مي زنم  تا بعد كه نيم ساعت اينجا نشستم  بروم  و تمامش  كنم  اما تا ظهر فقط مي رسم  دستش  را بكشم  يا موهاي  ريز و مواج  را طلايي  بزنم  ،  به نشانه ي بادي  كه از روبه رو مي وزد  يا آفتابي  كه از  آنجا  شايد از كنار  اتاقك ناخدا به سر و صورتش  مي تابد  كه رو به باد گرفته است  و ركاب مي زند و مي رود

اگر مي مانديم  باز مي ديدمش . باز كه گفتم ، شيرين گفت :  فايده اي ندارد اما  اگر تو مي خواهي برو  .  همان وقت هم گفت  كه رفتم  تا فقط  كنارش  روي آن تخت باريك تك نفره دراز بكشيم  . چشمبند زده بود  فقط همان يك اتاق خالي را داشت  بالاخره كه در را باز كرد و راهمان داد ، گفت . چراغ قوه دستش  بود ، روشن بود . بعد چشمهايش را ديدم  وقتي چراغ  راه پله را روشن كرد  : گرد بود  و سرخ. اول پول را گرفت كلاهي  پشمي  هم سرش بود  و پالتويي هم روي دوشش  كليد را به شيرين داد و گفت .  من كه نمي فهميدم  . شيرين هم خم شد و باز پرسيد اين  با  فقط شماره ي اتاق را گرفت  و اشاره كرد  . شيرين  پرسيد :  مي خواهي  دو  اتاق بگيريم ؟

گفتم : اصلا  ببين دارد

 مرد نگاهمان كرد  . گذرنامه ي من دستش بود  گذرنامه ي شيرين  را هم گرفت  ورق نزد  حالا شيرين  گذرنامه هم ندارد  مرد چيزي گفت  شيرين توي  راه پله ها  گفت  ،  با خودش :  اين ديگر چه لهجه اي بود

 مرد به كليدهاي  آويخته ي  پشت سرش  نگاه  كرد و حرفي نزد . فهميده بوديم . اتاق كوچك بود  با دو تخت  در دو طرف يك عسلي  هم ميانشان  بود  با يك چراغ  مطالعه و يك ليوان آب  . آب مانده .  يك زير سيگاري  هم بود  شيرين  بارانيش را  كند و بعد  كفش و جورابهاي ساقه كوتاهش  را  و  وقتي  قرصش را خورد و چشمبند سياهش را زد با همان  شلوار و بلوز  راه راهش  دراز كشيد پشت  به من  و پتو را كشيد رويش و گفت : شب به خير

 چراغ را روشن كردم  ،  گفتم :  ناراحت نمي شوي  سيگار بكشم ؟

گفت : پس آن در را  كمي باز كن

 گفتم :  به بچه ها چه بگوييم ؟

 گفت : ما كه دعوامان نشده

 گفتم :  اما آخر مي فهمند

 گفت : بفهمند مگر تو براي همين  نيامدي ؟

 برگشت و دست دراز كرد و كورمال كورمال  كليد چراغ  را پيدا  كرد و زد و گفت : شب به خير

 رفتم  در رو به مهتابي را  باز كردم  كوچك بود و رو به همان  خيابان  كه فقط  چراغهاي  زردش  پيدا بود  يكي دو چراغ  هم آنجا روي دريا بود  دريايي  را نديدم  . صداي كشيت هم آمد  بچه ها  را براي  تعطيلات  تابستاني  فرستاده بود  هلند  تا ما اول حرف هامان  را بزنيم  بعد گفت  يك ماه بمان   به يك ماه  نكشيد  كه برگشتم  زهره  مي گفت :  همين جا باش  بابا  مامان كار مي كند  تو هم  هر شش ماه  برو  بازنشتگي ات  را  بگير و برگرد

 گفتم : نمي شود  بهت كه گفتم

  همه  اش  را نگفتم  به شيرين  هم نگفتم  به  استانبول كه  رسيدم  تلفن كردم كه رسيده ام  از وان  تا  آنجا را با  اتوبوس ‌آمده بودم . نه ،  گفتن  نداشت   فقط  بايست  از آن شب  مي گفتم  كه ميان  گوسفند ها چهارنفري  چمباتمه  زده  بوديم  سيگارمان  هم تمام شده بود  تاول پاهايم  هم تير مي كشيد  از راهنمكا  تا اهالي  ده هر كس  هم كه  مي آمد  سراغمان  اسمش  علي بود .  بعد جوانكي آمد  كه از  اسمم علي  و  بدوعسكر و بدوطويله   آن قدر  فارسي مي دانست  كه سيگاري تعارفمان كند و  بگويد كه  عسكر بو برده است  بايد چيزي  بدهيد  تا ردشان  كنيم . اول طمعش  زياد بود  بالاخره  چهار نفري  ده هزار تومان  داديم  كه رفت  بعدش  صبح نشده    راهنماي  تازه با دو اسب  پيدايش شد  و باز زديم  به بيراهه  به نوبت سوار مي شديم و مي رفتيم  بوي  عطر گلها را مي شنيديم  اما  نمي ديديم  و زير پايمان  گل بود  و يكيمان اسهال داشت گاهي  درخشش  جوي آبي  هم بود  اين  علي  فارسي  مي دانست  مي گفت :  شكر كه ابري است     بالاخره  رسيديم   به گداري  كه  جاده اي  از پايينش  مي گذشت   يك يا دو ساعت  منتظر نشستيم  و تاولهامان  را تركانديم  تا ماشين  باري  آمد   بارش  اثاث  بود  و ما  زير صندليها  يا توي كمد  رفتيم  و برزنت  را  كشيدند  رويمان  شيرين  خودش  هم  كشيده  بود  فقط  سينه ي  چپش  را نشانم  داد  نيامد .  گفت : كم  بدبختي  كشيدي ؟

برگشتم . اين بار  از راه  كويته  آمدم   گفتند  راحت تر است  تراكتورها  را شبانه  مي آوردند  آن طرف مرز  و برگشتن  شكر مي بردند   مي آوردند   نديدم     من  و راهنما   پياده  مي آمديم  گفت :  با پيرمردها كه كاري ندارند

نداشتند  .  فقط  دو هفته  نگهم  داشتند  . بعدش  هم كه ديگر مهم  نبود   حالا  اينجا  هستم  با اين  كرم ننه  رباب  و زنش  كوكب  كه آن  پايين  دارد  در هاون سنگي  گوشت مي كوبد  هميشه  همين وقتها  شروع  مي كند  . مي گويد  شامي كباب اينطور بهترمي شود . اينهاست .  باز هم هست  آن هم  براي  من كه وقتي  قلم مو  به دست مي گيرم  حتي  موسيقي   نمي گذارم  تا بارم  را زيادتر  نكنم  . نمي شود  . نمي توانم  فقط  او را  ببينم كه مي رفت  نه اين يكي  را كه باز مي آيد  تا پيراهنم  مردانه  را برگرداند  . نامه هم نمي نويسم  چه  فايده اي دارد ؟  بچه  ها كه نمي توانند  بخوانند  مازيار  مي نويسد  به انگليسي  كه يك دوره شاهنامه برايم بفرست   تا يادم  نرود . از مادرش  هم مي گويد  . نوشت كه طلاق گرفته است   تا تو آزاد  باشي  . كرم  هم مي آيد . از صداي  سرپايي هايش  مي فهمم و  غرو لندش  كه  چه  صفي است  . باز سبزي خوردن  گرفته  است و يكي دو گرد رختشويي   با چند صابون  داد مي زنم : كرم  به زنت بگو بس است ديگر مگر نمي بيني  كار دارم ؟

  چشم مي بندم  چه طور مي شود  راه بر تاريكي  بست ؟  بندهايس  صندلش  چرمي  بود  قهوه اي  سير  در آفتاب  قهوه اي  روشن است و ركاب مي زند . قبل از اينكه  بپيچند  دست دراز مي كنند  و علامت مي دهند  نديدم  كه دست دراز كند  فقط  ديدم كه  رو به  باد مي رود  از گوشه ي  پيراهن  مردانه اش  مي فمم كه باد مي آيد   مه هم نيست  اما  همه چيز  هر چيزي  كه در هر جا و به  هر وقت  اتفاق افتاده است  همچنان  هست  براي من هست  پسرم  مي نويسد  به انگليسي :  ما  را  چرا  فراموش  كرده اي ؟

  مگر مي توانم  بنويسم  اينجا شايد  عيب ما اين است كه هيچ چيز را هيچ وقت  دور نمي ريزيم  ؟  كنار شيرين  دراز كشيدم  و دستم  را گذاشتم  رو  شانه اش  گفتم : خوابي ؟

 گفت : هوم

 گفتم :  بر گرديم

 گفت : نه

 گفتم : بچه ها را  ببريم ؟

 گفت : نه

 گفتم :  آنجا هم هست

 گفت :  من  خوابم  مي آيد  ديدي كه قرص  خوردم

  گفتم :  خواهش  مي كنم

 گفت :  ديدي كه

 گفتم :  براي من  فرقي  نمي كند

 گفت :  مي دانم  اين دفعه موهايم  مي ريزد  نمي خواهم  به من ترحم كني

  گفتم :  ترحم  چرا ؟  تو  مادر بچه هاي مني

گفت :  همين ؟

  خواستم  بگويم ،  اما اگر رو در رو مي ديدمش  مي شد  گفت .  نگذاشت . همه ي آن  هفت  هشت شب  نگذاشته بود  . گفت :  بعد ها آن يكي  را هم شايد ببرند

 گفتم :  آنجا هم  هست  . تازه  مي تواني  شش ماه  به شش ماه بيايي

  گفت :  با چه پولي ؟ اينجا بيمه مي شوم

  نگذاشت : گفت  خواهش  مي كنم   بگير بخواب

  همان جا رو  به  سقفي  كه  پيدا نبود  دراز كشيديم  و سعي  كردم  كه شكل  تاريكي  را بسازم  اما  باز نشد  نمي شود   صداي  لخ لخ  سرپاييهاي  كرم  نمي گذارد  انار  هم  خريده  است  و كوكبش  هم  دان كرده است . يك بشقاب رنگ .  اين هم سربار آن همه كه هست   آن  هم من كه  بايد  به يمن چهرچوب بومهايم  يا حداقل چهارچوب تخته ي سه پايه ام  نگذارم   بارش  زيادتر شود ، كه ركاب مي زند  و مي رود . بعد هم   ديگر  ظهر است  و مي روم  پايين  ناهاري  مي خورم  و چرتي مي زنم  تا  باز  بعد از ظهر آشنايي  بيايد  تا  بيايم  به همين بهار خواب  و او همه اش  از زنش  و  بچه هاش  بگويد   بعد هم  كه شب شد  و رفت  با  پشت  خم  و شانه هايي  كه انگار  كوهيي رويش  گذاشته اند  بايد بروم  پايين  و دراز بكشم  تا مگر فردا  صبح زودتر بيدار شوم و دوباره  كادري  بكشم  مگر بشود .  همينهاس  ديگر .   بايد هم بشود  وگرنه  همين  فردا  يا پس فرداست  - شانزدهم  يا  هفدهم  آبان -  كه كارت پستال شيرين  برسد   با همان  كاجهاي  سردسيري  و آن لكه ي  زرد كدر  به جاي  خورشيد و  زمين شخم زده ي  پيش زمينه  كه فقط  اين طرفش  باريكه ي جويي  هست  كه آب  آبيش  معلوم  نيست به كجا مي رود همان طور كه او مي رود  و خط  نيم رخش  هم  روشن است مثل هاله اي  كه مي گويند  گرد بر گرد پوست  آدمها هست  ، به همان  قالب كه تن  آدمها  بايد باشد  ،  حتي  اگر جاييش  را بريده  باشند  شايد همين طلسم  است كه نمي گذارد  تا حاضر شود  و برود به هر جا كه بايد  مثل من  كه بايد  به اتاقم  برگردم و  باز بنشينم رو به سه پايه ام و ببينم  چطور مي شود   اينها را كه  قلم  زده ام و خيلي ها  را  كه خط  زده ام   بيرون آن هاله ي  قاب  بگذارم  تا  فقط  هم او  بماند كه مي رود  ركاب زنان  و رو به باد

 

خرداد 1368

هوشنگ گلشيري

 

 

 

.
 

کتابخانه مجازی داستان های فارسی در حال تکمیل می باشد و

 از پیشنهاد ها نظرات و حمایت های علاقه مندان استقبال می کند

ا