Free Web Site - Free Web Space and Site Hosting - Web Hosting - Internet Store and Ecommerce Solution Provider - High Speed Internet
Search the Web
خانه  |  بازگشت تماس با کتابخانه  ا

یک داستان زن پسند ( حسین مرتضاییان آبکنار )

 زن وارد آپارتمان که شد تا خواست در را باز کند متوجه پاکتِ پستی بزرگی شد که جلو در افتاده بود . با تعجب پاکت را برداشت و داخل شد . از آشپزخانه صـدای شیرِ آب می آمد . کیفش را از روی دوشش برداشت و روسری اش را از سرش باز کرد . در حالی که سعی می کرد نشانی فرستنده را پشتِ پاکت بخواند ، دکمه های مانتویش را باز کرد و یک دستش را از مانتو بیرون آورد . بعد بسته را به دستِ دیگر داد و مانتو را از تنش در آورد و روی جارختی پشت در آویزان کرد .
.آرام روی مبل نشست . پاکت را باز کرد و دید که ناشناسی شمارة جدیدِ مجلة زنان را برایش فرستاده است

آرام آرام مجله را ورق زد تا رسید به صفحة مردان . با بی میلی نگاهی به عنوانِ مطلبِ این شماره انداخت . نظرش را جلب کرد : یک داستانِ زن پسند
از سرِ کنجکاوی خواست شروع کند به خواندنِ داستان اما برای لحظه ای چشم از صفحه برداشت و در خیالاتش غوطه ور شد ...
صدای گریة بچه به گوشش رسید . گفت : اون بچه چرا اینقدر نق می زنه ؟
مرد شیر آب ظرفشویی را بست و گفت : فکر کنم خیس کرده .
زن گفت : خب عوضش کن . نمی بینی من خسته ام ؟
مرد پشتِ دستش را به پیشبند مالید تا خشک شود . بعد کمی سرش را به جلو خم کرد و بندِ پیشبند را از سرش در آورد . سریع از آشپزخانه بیرون آمد . سلام گفت و به اتاق خواب رفت .
زن نگاهی به او انداخت و روزنامه را از روی میز برداشت . لحظاتی بعد مرد در حالی که کهنة خیس بچه را کف دست گرفته بود از اتاق خواب بیرون آمد و تند به سمت دستشویی رفت .
زن گفت : مواظب باش نچکه !
مرد دستِ دیگرش را هم گود کرد و زیرش گرفت . بعد شیرِ دستشویی را باز کرد و کهنه را شست .
زن دماغش را گرفت و گفت : خب ببند در رو ! بوش خفه م کرد !
مرد با پشت پا در را هل داد و تا نیمه بست .
زن صفحات آگهی را از لای روزنامه درآورد و خواند : به یک ماشین نویسِ مرد نیازمندیم . تلفن 8909739 به یک منشیِ آقا ، دیپلمه ، مسلط به زبان انگلیسی و تایپ فارسی و لاتین ...
زن از این که آگهی های استخدام بیشتر برای مردان بود لجش گرفت و صفحات آگهی را روی میز پرت کرد .
مرد از دستشویی بیرون آمد . کهنة بچه را که چلانده بود باز کرد و تکاند و به سمت بالکن رفت . درِ بالکن را باز کرد و کهنه را روی طناب پهن کرد و گیره زد .

بچه باز شروع به گریه کرد . زن نگاهِ چپ چپی به مرد انداخت و گفت : بچه سرما نخوره !
مرد سریع به اتاق خواب رفت و از کشوی کمد ، کهنه ای دیگر بیرون آورد و دورِ بچه پیچید . بعد بلندش کرد و در حالی که تکان تکانش می داد از اتاق بیرون آمد .
گریة بچه قطع نمی شد . زن گفت : شاید گشنه شه .
مرد به سمت زن آمد : یه لحظه بغلش می کنی ، شیرِشو درست کنم ؟
زن کف دست هایش را نشان داد و گفت : بذارش رو تخت ، دست هام کثیفه .
مرد گفت : دست هات چرا سیاهه ؟
زن با بدخُلقی گفت : هیچی ، پنچر کردم .
مرد گفت : باز هم ؟
زن گفت : زاپاسم هم پنچر بود . یه مکافاتی کشیدم تو خیابون که نگو ...
مرد بچه را روی تخت گذاشت . به آشپزخانه رفت و شیشة بچه را زیرِ شیرِ آب شست ...
زن به خواندنش ادامه داد : همچنین در جلسة صبح امروزِ مجلس ، بند چهار از مادة 243 قانونِ ... به تصویب رسید . بر اساس این مصوبه ، از این پس زنان حق خواهند داشت که ...
مرد در حالی که سر شیشه را با انگشت شست گرفته بود و شیشه را تکان می داد از آشپزخانه بیرون آمد . جلو اتاق خواب لحظه ای مکث کرد و شیشه را کج کرد و چند قطرة شیر پشتِ دستش ریخت و با نوک زبان چشید تا ببیند داغ نباشد .
زن گفت : داغ نباشه !
و در مبل فرو رفت و پایش را دراز کرد . بعد با کنترل تلویزیون را روشن کرد . گزارشگر ورزشی خبرِ مسابقات تکواندوی بزرگسالان را اعلام می کرد : در قسمتِ کاتای انفرادی ، خانم سمیه آقاخانی از استان لرستان با کسب 35 امتیاز صاحب مقام نخستِ این رقابت ها ...
گریة بچه نمی گذاشت خوب بشنود . کمی سرش را خم کرد و رو به اتاق خواب گفت: بخوابونش دیگه این وقتِ ساعت !...
مرد سرش را از اتاق خواب بیرون آورد و گفت : کمش کن ! اینجوری که بچـه نمی خوابه .
زن غر زد : دو دقیقه هم نمی شه تو این خونه راحت بود ؟
و کمی صدای تلویزیون را کم کرد .

این بار مرد همراه بچه از اتاق بیرون آمد . بچه را روی یک دستش خوابانده بود و با دستِ دیگر شیشة شیرش را نگه داشته بود و پیش پیش می کرد . آهسته به سمتِ زن آمد . زن چشمش به تلویزیون بود ، ولی نگاه نمی کرد . مرد کنارش روی مبل نشست . لحظه ای بعد ، محجوبانه ، گفت : امروز مامانم زنگ زده بود .
زن توجهی به حرفش نکرد .
مرد باز ادامه داد : امشب دعوت مون کرده ...
زن ، بی آنکه سرش را برگرداند ، گفت : خیلی خسته ام .
مرد گفت: پریشب کلی تدارک دیده بودن ، نرفتیم . خب امشب که کاری نداری ...
زن گفت : خسته ام . مگه نمی بینی ؟
مرد گفت : فردا چی ؟ فردا که جمعه ست .
زن گفت : فردا مسابقه ست . قراره با بچه ها بریم تماشای بازی .
مرد گفت : شب .
زن گفت : نه !
مرد ناراحت از روی مبل بلند شد و پشت به او کرد و آرام گفت : تمامِ زن های همسایه شوهرهاشونو می برن تفریح ، گردش ... اما تو اصلاً به فکر نیستی ...
زن کمی در مبل جابه جا شد ، اما به روی خودش نیاورد .
مرد با بغض گفت : صبح تا شب توی خونه ام . هی بشور ، بپز ، جاروکن ... نه تفریحی ، نه مهمونی ای ... ماه به ماه خونة مادرم هم نمی رم ...
و باز در حالی که پیش پیش می کرد ، آرام دور اتاق چرخید . بچه که کمی ساکت شد گذاشتش روی تخت . وقتی آمد برود سمتِ آشپزخانه ، زن پرسید : شام چی داریم؟
مرد جلو درِ آشپزخانه ایستاد و آرام و غمزده گفت : خورشتِ دیشب یه خـرده مونده . می خوای داغ کنم ؟
و رفت داخل .
زن بلند گفت : باز هم غذای موندة دیشب ؟
مرد از آشپزخانه گفت : دیشب که لب نزدی . همون جوری مونده .
زن گفت : مگه خودت شام نمی خوری ؟
مرد جوابی نداد . زن به درِ آشپزخانه خیره شد و صدای به هم خوردن استکان و نعلبکی را شنید . لحظه ای بعد مرد با سینی چای بیرون آمد .
زن تکرار کرد : مگه خودت شام نمی خوری ؟
مرد سینی را جلو زن گرفت : میل ندارم . خوابم می آد .
زن دید که چشم های مرد سرخ شده . مرد آبِ بینی اش را بالا کشید . زن بد خُلق شد : هر شب کارِت همینه . مدام یا قهری یا غُر می زنی ...
مرد سینی را روی میز گذاشت و گفت : آره ، وقتی که زنِ آدم صبح می ره این وقتِ شب می آد ... انگار نه انگار که شوهری داره ، بچه ای داره ...
زن که سرش پایین بود و داشت با درِ قندان بازی می کرد صدایش درآمد : از بوق سگ می رم جون می کَنم که یه لقمه نون در بیارم بریزم تو شکمِ صاحب مردة شما ...
مرد ، عصبانی ، گفت : مگه فقط تو زنی ؟ مگه زن های دیگه چی کار می کنن ؟
زن فریاد زد : بلند می شم ها !
مرد گفت : بلند شو ! بلند شو ببینم چی کار می کنی ! مگه بارِ اولته ؟
زن با مشت روی میز کوبید : بس کن دیگه !
مرد با هر دو دست موهای خودش را کشید : می خوام جیغ بزنم ... جیغ ...
که یکهو زن کنترلش را از دست داد و قندان را به طرفش پرت کرد . قندانِ چینی در هوا چرخی زد و به سرِ مرد خورد . مرد فریادی کشید و پشتِ یکی از مبل های دو نفره روی زمین ولو شد . قندها که در هوا پخش شده بودند مثل نُقلی که روی سرِ عروس می ریزند روی سرِ مرد ریختند ...
زن فکر کرد صدای فریادِ مرد را شنیده و یکهو به خودش آمد ... دید همچنان روی مبل نشسته و مجلة زنان روی پایش است . با خیال راحت ، مجله را ورق زد و لحظاتی به فکر فرو رفت . بعد لبخندِ آرامی زد و به تلفن نگاه کرد . بلند شد و به سمت تلفن رفت و شماره گرفت .
صدایی از آن طرف گفت : بفرمایید .
زن گفت : سلام زری ، چطوری ؟ ببین ، مجلة زنان این شماره رو خریده ی ؟
صدا گفت : آره ، اما اونقدر کار دارم که هنوز وقت نکرده م ورق بزنم .
زن گفت : ببین ، صفحة مردانِ شو حتماً بخون . یه داستانِ قشنگ داره . نمی دونم نویسنده ش زنه یا مرد . فکر کنم اسمِ مستعاره ... حتماً بخون . ببین ، به اشی هم زنگ بزن بگو . من هم زنگ می زنم به آذر ...
زن یکهو چشمش به قندهایی افتاد که کنار مبل روی زمین افتاده بود . بعد پاهای بی جانی را دید که از پشتِ مبل بیرون آمده بودند . طرحِ شادِ گل های پیژامه برایش آشنا بود .
صدا مدام می گفت : الو ، الو ...
زن گوشی را رها کرد و آهسته و با وحشت به سمتِ مبل رفت . ناگهان شوهرش را دید که به پشت روی زمین افتاده و ردی از خون روی شقیقه اش خشک شده !

.
 

کتابخانه مجازی داستان های فارسی در حال تکمیل می باشد و

 از پیشنهاد ها نظرات و حمایت های علاقه مندان استقبال می کند

ا